وَالْأَجْسَامِ ؛ لِأَنَّ مِنْ صِفَةِ الْأَجْسَامِ التَّبَاعُدَ وَالْمُبَايَنَةَ ، وَمِنْ صِفَةِ الْأَعْرَاضِ الْكَوْنَ فِي الْأَجْسَامِ بِالْحُلُولِ عَلى غَيْرِ مُمَاسَّةٍ وَمُبَايَنَةِ الْأَجْسَامِ عَلى تَرَاخِي الْمَسَافَةِ .
شرح : « عَلى » در عَلى تَرَاخِي الْمَسَافَةِ بنائيّه است و مراد اين است كه : تراخىِ مسافت ، باعث بى خبرى است .
يعنى : بعد از آن ، آيا نگاه نمىكنيد سوى قول امير المؤمنين عليه السلام كه : حلول به عنوان عروض نكرده در آن چيزها تا گفته شود كه : او در آنها است و بس ؛ زيرا كه كَوْنِ عارض در غير معروض ، محال است . و دور نشده از آن چيزها به تراخىِ مسافت تا گفته شود كه : او از آنها بيگانه و بىخبر است ، به اين معنى كه خبر از خودش دارد و بس ؛ چه نفى كرده عليه السلام از اللَّه تعالى به اين دو فقره ، مختصرِ حال اعراض و حال اجسام را ؛ چه از جملهء صفات اجسام ، دورى از هم و بيگانگى و بى خبرى از يكديگر است و از جملهء صفات ، اعراض بودن در اجسام است به حلولِ در اجسام ، بى پهلوىِ هم بودن كه در اجسام مىباشد و بى بيگانگى با يكديگر كه بناى آن بيگانگى بر دورى مسافت ميان آن اجسام است .
اصل : ثُمَّ قَالَ عليه السلام : « لكِنْ أَحَاطَ بِهَا عِلْمُهُ ، وَأَتْقَنَهَا صُنْعُهُ » أَيْ هُوَ فِي الْأَشْيَاءِ بِالْإِحَاطَةِ وَالتَّدْبِيرِ ، وَ عَلى غَيْرِ مُلَامَسَةٍ .
شرح : بعد از آن گفت عليه السلام در تقويتِ همان مطلب كه : از « لَمْ يَحْلُل » تا آخر فهميده شد كه « لكِنْ أَحَاط » تا آخر ، به معنى اين كه : اللَّه تعالى در اشيا است به روش احاطهء علم او به آنها و تدبير آنها و بى پهلوى هم بودنِ با آنها .
[ حديث ] دوم
اصل : [ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ، عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ ، عَنْ إِبْرَاهِيمَ ] عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام ، قَالَ : « إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ اسْمُهُ ، وَتَعَالى ذِكْرُهُ ، وَجَلَّ ثَنَاؤُهُ سُبْحَانَهُ وَتَقَدَّسَ وَتَفَرَّدَ وَتَوَحَّدَ » .