اين است كه : استعمال لفظ در معنىِ مَجازى بى قرينهء صارفه ، ازالهء آن لفظ است از جايى كه مناسب آن است ، پس چون معنى حقيقى « قَائِم » در لغت عرب « ايستاده » است و آن ، مخصوص جسم است ، استعمال « قَائم » در اللَّه تعالى بى ضمّ « عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ » ازالهء لفظ « قَائِم » است از مكانش ، پس ضمير « أُزِيله » و « مَكانه » راجع به لفظ « قَائم » است . و مىتواند بود كه راجع به اللَّه باشد و « مَكان » به معنى ازل باشد ، موافق آنچه گذشت در شرح عنوان « بَابُ الْكَوْنِ وَالْمَكَان » و اشارت باشد به اين كه اگر « قَائم » به معنى حقيقى باشد ، ازلى نخواهد بود .
الْحَدّ : تميز چيزى از چيزى ديگر به اسمِ جامدِ محض ، باء در « مَكان » براى سببيّت است . أَنْ يَتَحَرَّكَ به تقدير « بِأَنْ يَتَحَرَّكَ » است . فِي شَيْءٍ به معنى « بِاعْتِبَارِ شَيْءٍ » است نظير
« إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى »
« 1 »
.
فرق ميان اركان و جوارح اين است كه : اركان ، اطراف عمده است ، مثل سر و پا و دست . و جوارح ، مطلقِ اعضا است كه از آنها كارى مىآيد ، مثل زبان و دندان .
الشَّقّ ( به فتح شين با نقطه ) : شكاف .
« كُنْ فَيَكُونُ »
مقولِ قول است و در سورهء يس است . كَمَا قَالَ متعلّق است به جارّ و مجرور در بِمَشِيئَتِهِ .
و مطلوب ، تشبيه خلقِ كلام با رسل است به خلق آسمان و زمين و مانند آنها در اين كه به ظاهر از جملهء قول نيست ، بلكه به محض مشيّت مىشود ، يا مراد تشبيه كلام با رسل است به كلام با معدومات در وقت تكوينِ آنها ؛ چه ظاهر است كه آن به تحريك زبان و مانند آن نيست .
النَّفَس ( به فتح نون و فتح فاء ) : جسم لطيفى كه به آمد و رفتِ آن حيوان تعيّش مىكند . الصَّمَد : مرجع هر چيز ، يا مقصود هر كس در حاجتها . الْفَرْد : تنها ؛ و مراد اين جا ، تنها در صمديّت است ، چنانچه دلالت مىكند بر آن تعريفِ « الصَّمَد » به الفْ لام در سورهء اخلاص .
و صَمَداً منصوب به اختصاص است . يَذْكُرُ ( به ذال با نقطه و راء بى نقطه ، به صيغهء
هامش
( 1 ) . شورى ( 42 ) : 23 .