- تَبَارَكَ وَ تَعَالى - فرود مىآيد حقيقةً از عرش سوى آسمان نزديكتر به ما ، پس گفت كه : به درستى كه اللَّه فرود نمىآيد حقيقةً ؛ به معنى اين كه محال است كه فرود آيد و محتاج نيست سوى اين كه فرود آيد ؛ چه تدبير او در نزديكى چيزها به ما و دورى از ما برابر است ؛ چه دور نيست از اللَّه تعالى به اعتبار مكان نزديك به ما و نزديك نيست به او به اعتبار مكان دور از ما . و محتاج نيست سوى چيزى در نفوذ تدبير ، بلكه هر چيز سوى او احتياج دارد و او صاحب بى نيازى است . نيست مستحقّ عبادتى مگر او ، ابا از ننگ دارد ، راست گفتارِ درست كردار است .
اصل : « أَمَّا قَوْلُ الْوَاصِفِينَ : إِنَّهُ يَنْزِلُ تَبَارَكَ وَتَعَالى ، فَإِنَّمَا يَقُولُ ذلِكَ مَنْ يَنْسُبُهُ إِلى نَقْصٍ أَوْ زِيَادَةٍ ، وَكُلُّ مُتَحَرِّكٍ مُحْتَاجٌ إِلى مَنْ يُحَرِّكُهُ أَوْ يَتَحَرَّكُ بِهِ ، فَمَنْ ظَنَّ بِاللَّهِ الظُّنُونَ ، هَلَكَ » .
شرح : انَّهُ ، مىتواند بود كه به فتح همزه باشد ؛ به تقدير « بِأَنَّهُ » و متعلّق به « وَاصِفِين » باشد و وصف به معنىِ بَيان باشد . و مىتواند بود كه به كسر همزه باشد و مَقولِ قول باشد و وصف به معنى بيان به اسمِ جامد محض باشد .
مراد به نَقْص و زِيَادَة ، نقصان و زيادتى در صفتِ ذات است و اشارت است به اين كه كاملِ مِنْ جَميعِ الْوُجُوه منتقل نمىشود در غير صفاتِ فعل ، پس واو در وَكُلُّ مُتَحَرِّكٍ حاليّه است و تصريح به آن اشارت است .
يا مراد ، نقصان و زيادتى در مقدار است و اشارت است به اين كه هر جسمى قابل نقص و زياده است ، پس مخلوق است ، چنانچه بيان شد در شرح حديث ششمِ باب يازدهم ، پس اين فقره استدلال است بر بطلان حركت ؛ و « كُلُّ مُتَحَرَّكٍ » تا آخر ، استدلال ديگر است بر آن .
و فاء در فَمَنْ براى بيان است . الفْ لامِ الظُّنُون براى استغراق ، يا براى عهد خارجى است ؛ و بر هر تقدير ، منصوب و مفعول مطلق است . و اين ، بنابر اوّل ، تمثيل و تصوير حالِ صاحبِ اضطراب است به اين كه هر احتمال كه به خاطرش مىرسد ، گمان مىكند كه حق است و زود از آن برمىگردد سوى احتمال ديگر ، مثل آيت سورهء
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 351
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص٣٥١