اين ، سهل است و ابْلهترِ مردمان نيز اين مرتبه را دارد ؛ بلكه « عالم » ، مقيّد به قيدى است كه مخصوص اللَّه تعالى است ، مثل « عَالِمٌ بِكُلِّ شَيْءٍ » و مثل « عالم به علمى كه به نفسِ ذات اوست » .
و متفرّد است ميان اهل عربيّت ، اين كه لفظى كه موضوع باشد براى « مطلق » و مستعمل شود در « مقيّد » ، دو قسم است :
اوّل : آنچه مستعمل شده باشد در آن ، مِنْ حَيْث الْخُصُوصِيَّة ، مثل « أَعْطِ كُلِّ إِنْسَانٍ دنيا را » ، در وقتى كه مرادش هر انسانى كه حاضر در مجلس است ، باشد .
دوم : آنچه مستعمل شده باشد در آن ، مِنْ حَيْث الانْدِرَاج ، مثل « جَاءَنِي إِنْسَان » ، در وقتى كه غير انسانى كه حاضر است در دار « 1 » ، كسى نيامده باشد .
و قسم اوّل ، داخلِ مَجاز است . و قسم دوم ، داخل حقيقت است ؛ و قول امام كه :
« وَذلِكَ كَمَا يَجْمَعُ » تا آخر ، بيانِ اين است كه اسماى الهى كه مكلّفاند بندگان به خواندن او به آنها ، از قسم اوّل است ، اگر چه اين قولِ امام ، تنظير است به قرينهء لِأَنَّ الْإِنْسَانَ لَيْسَ بِأَسَدٍ وَلَا كَلْبٍ ؛ زيرا كه در مَا نَحْنُ فِيه ، نمىتوان گفت كه : « اللَّهُ لَيْسَ بِعَالِمٍ » و از اين ظاهر مىشود بطلان توهّم جمعى كه خيال كردهاند از اين عبارات امام اين را كه « عالِم » مطلق ، مشترك معنوى نيست ميان اللَّه و بندگان ؛ بلكه مجاز است در اللَّه و حقيقت است در بندگان ، يا عكس است ، يا مشترك لفظى است .
حاصل جوابِ شبههء دشمنان اين است كه : محضِ اشتراك در اسم و در موضوعٌ لَهِ اسم ، دلالت بر مثليّت كه مصحِّح تشبيه است ، نمىكند ؛ بلكه مثليّت و تشبيه در وقتى لازم مىآيد كه عباد ، شريك او باشند در مرتبهء كمال او ، كه مراد و مُسْتَعْمَل فِيه است در اسمى از اسماى الهى كه مكلّفاند بندگان به خواندن او به آنها ؛ و آن ، باطل است .
« وَهُوَ الَّذِي خَاطَبَ اللَّهُ » تا آخر ، براى بيانِ اين است كه مَجازِ لغوى در قرآن بسيار است ، حتّى آن كه واقع است در آياتِ بيّناتِ محكماتى كه حجّت است بر خلق ، در ضايع گذاشتن امام هُدى ، كه مذكور است در آيت سورهء بقره كه :
« إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما
هامش
( 1 ) . « دار » : خانه و منزل .