و مراد به عناصر اربعه ، آتش و هوا و آب و زمين است . و مراد به مواليد ثلاثه ، حيوان و نبات و معدن است .
و الْقِدَم منصوب و مرفوع مىتواند بود . صِفَتُهُ به معنى صفتِ مشهور و مُتَّفِقٌ عَلَيْهِ اوست ميان عامّه و خاصّه . ذكر الْعَاقِل اشارت است به سفاهت و كودنىِ عامّه .
لَاشَيْءَ قَبْلَهُ براى ابطال مذهبِ فلاسفهء زنادقهء از جملهء عامّه است كه مىگويند كه :
فاعل عناصر و مواليد ، ممكنِ بالذات و قديم است و عقلِ عاشر است و آن را عقلِ فعّال نيز مىنامند و مىگويند كه : عقلِ عاشر و فلكِ قمر ، صادر شده از عقلِ تاسع و آن و فلكِ عطارد ، صادر شده از عقلِ ثامن ؛ و همچنين تا عقل اوّل كه صادر شده از واجبِ بِالذّات .
وَلَا شَيْءَ مَعَهُ براى ابطال مذهب حشويهء از جملهء عامّه است كه ايشان را اشاعره نيز مىنامند و قائلاند به اين كه صفاتِ فاعِل عناصر و مواليد كائنات ، فِي أَنْفُسِهَا در خارج است و قديم است و صادر شده از آن فاعل ؛ و بعضِ ايشان اقتصار بر هفت صفت كردهاند و آنها علم و قدرت و سمع و بصر و حيات و اراده و كراهت است .
الدَّيْمُومَة ( به فتح دال بى نقطه و سكون ياء دو نقطه در پايين و ضمّ ميم و سكون واو و فتح ميم و تاء ) : هميشگى . و جارّ و مجرور ، متعلّق به مَعَهُ است و اين ، اشارت است به جوازِ معيّت حادث با اللَّه تعالى ، چندان كه آن حادث ، كائن باشد .
فاء در فَقَدْ براى بيان است . العامّة ( به تشديد ميم ) : عوامّ ناخردمند كه روستايى طبعاند ؛ چون از شهر « أنا مدينة العلم و علي الباب » « 1 » بىخبرند . و مراد اين جا ، فلاسفه و اشاعره است .
الْمُعْجِرَة ( به عين بى نقطه و جيم و راء بى نقطه و تاء تأنيث ، به صيغهء اسم فاعلِ باب تفعيل ) : جماعت وسيع شمرندگان چيزى كه وسيع نيست .
الفْ لامِ الصِّفَة براى عهد خارجى است ؛ و مراد ، قِدَم است كه جماعتى در آن ، چند چيز گنجانيدهاند و آن ، گنجايش ندارد .
هامش
( 1 ) . امالى صدوق ، ص 343 ، مجلس 55 ، ح 1 ؛ امالى طوسى ، ص 558 ، مجلس 20 ، ح 8 ؛ تأويل الآيات ، ص 225 .