دورى به معنى فاصلهء بسيار ميانِ دو چيز . دخولِ تغيّر و زوال عبارت است از حالتى كه نه تغيّر باشد و نه زوال و ميان آن دو باشد ، گويا كه از هر كدام نصفى در آن است ، چنانچه ميخوش ميانِ ترش و شيرين است .
اللَّوْن : نوعى از عرضِ كائنِ فِي نَفْسِهِ در خارج كه مخالفِ نوعى ديگر از آن باشد در حقيقت ، مثل حرارت و بُرودت و سواد و بَياض .
الْهَيْئَة ( به فتح هاء و سكون ياء دو نقطه در پايين و همزه ) : نسبت جسم به جسمى ديگر به افتراق ، يا به اجتماع ، به روشى كه مجموع يكى شمرده نشود ، مثل رسيدن دست و كتاب به هم و جدا شدنِ آن دو از هم . واو در وَمِنْ هَيْئَةٍ و در وَمِنْ صِفَةٍ و در وَمِنْ زِيَادَةٍ و در وَمِنْ نُقْصَانٍ به معنى « أَوْ » است .
الصِّفَة : قائم به غير . و مراد اين جا خصوصِ حركت و سكون است و مىتواند بود كه مراد اعمّ از آنها و مانند آنها باشد .
الزِّيَادَة : فزودن چيزى ، خواه به حدوث كيفيّتى در آن باشد و خواه به اتّصال آن به مثل خود باشد به روشى كه مجموع يكى شمرده شود ، مثل اتّصال دو آب به هم . و ضدّ زياده ، نُقْصَان است . الْحَالَة : صفتى كه از صفات فعل نباشد ، مثل علم و قدرت . و بيان شد در آخر باب چهاردهم .
و حاصل جواب امام عليه السلام اين است كه : معنى « الْآخِر » مستمرّ بر يك حال است ازلًا و ابداً . و حصر ، متعلّق به « الْآخِر » نيز هست بنا بر اين كه نيست هيچ چيز مگر بر يكى از چهار قسم :
اوّل آنچه هلاك و فنا بِالْكُلّيّه مىيابد مثل افعال ما .
دوم آنچه متغيّر مىشود در هر آن از آناتِ قطعه از زمان ، مثل آنچه حركتش اسرعِ حركات است و آن تغيّر را حركت مىنامند ، خواه آنات آن قطعه زمان مُتَتالى و متناهى باشد ، چنانچه مذهب جمهور متكلّمين است و خواه غير متناهى باشد ، چنانچه مذهب فلاسفه و تابعان ايشان است ؛ و بنا بر دوم ، حركت ممكن نيست مگر در عارضى كه كائنِ فِي نَفْسِهِ نباشد در خارج ، پس كَوْن فِي نَفْسِهِ آن منحصر باشد در كَوْنِ ذهنى ، مثل أَيْن و وَضْع . و بيانِ اين ، الْحَال مىآيد .
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 287
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص٢٨٧