فاء و سكون عين بى نقطه ، مصدر بابِ « مَنَعَ » ) : تأثير . و ذكر « بِالْفِعْل » اشارت است به ضرورى بودنِ اين كه هر چه بودنش به تأثيرِ مؤثّرى است ، مُحْدَث است ، پس هر كه قائل است به تعدّد قديم ، مكابره مقتضى عقل خود مىكند ، پس باء براى سببيّت است و ظرف ، خبر بعد از خبر « إِنّ » است ، يا متعلّق به « مُحْدَثَةٌ » است .
يعنى : راوى گفت كه : گفتم كه : پس بنابراين ، پيوسته اللَّه تعالى متحرّك به حركت فكريّه بوده ؟
راوى گفت : پس امام گفت : به غايت بلند مرتبه است اللَّه تعالى از آنچه گفتى ؛ به درستى كه آن حركت ، حالتى است كه حادث كرده شده است به تأثير .
اصل : قَالَ : قُلْتُ : فَلَمْ يَزَلِ اللَّهُ مُتَكَلِّماً ؟
قَالَ : فَقَالَ : « إِنَّ الْكَلَامَ صِفَةٌ مُحْدَثَةٌ لَيْسَتْ بِأَزَلِيَّةٍ ، كَانَ اللَّهُ - عَزَّ وَجَلَّ - وَلَا مُتَكَلِّمَ » .
شرح : فاء براى تفريع است به توهّم صحّت قياسِ ازليّت تكلّم بى مخاطب بر ازليّت علم و سمع و بصر و قدرتِ بى معلوم و مسموع و مبصر و مقدور ، چنانچه اشاعره توهّم كردهاند .
بدان كه اينجا دو احتمال است :
اوّل اين كه : كلام به معنى سخن باشد و مُحْدَثَةٌ ( كه به تاء تأنيث و نعت صِفَةٌ است ) به فتح دال مخفّفه باشد و حاصل اين باشد كه : ازليّت تكلّم محال است ؛ چه تكلّمِ بى كلام محال است و كلام ، احداث كرده شده است ، خواه كلامِ لفظى باشد كه محلّ آن هوا و مانند آن است و خواه كلام نفسى باشد كه محلّ آن ذهن است .
دوم اين كه : مراد به كلام ، تكلّم باشد به معنى گفتنِ سخن ؛ و « مُحَدَّثَةٌ » به فتح دال مشدّده باشد به معنى نسبت داده شده به حدوث . و لَيْسَتْ بِأَزَلِيَّةٍ به معنى اين باشد كه :
نيست منسوب به قدم ؛ و اين اشارت باشد به اين كه تكلّم اگر چه قديم نيست اصلًا ، امّا حادث حقيقى نيز نيست ؛ زيرا كه كائن نيست حَقيقةً و حكم به حدوث يا قدمِ امور اعتباريّه از باب مَجاز و ضيق عبارت است . مثلًا تكلّم به معنى تكوينِ كلام است و اگر
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 229
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص٢٢٩