ضرورة ، نظير آنچه گذشت در شرح حديث اوّلِ باب اوّل در شرحِ « أَمَا تَرَىً الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ » تا آخر ، كه : تخصيص جسم به مكانى دونِ مكانى و تخصيص حركتش به جهتى دون جهتى با تساوى امكنه و جهات در حقيقت ، به تدبير مدبّرى است ضرورة ، پس قسمت فكّيّهء آن جسم ، ممكن و مقدور است .
مخفى نماند كه اين برهان موقوف نيست بر نفى انحصارِ نوع جسمى در شخصش ؛ و مناسب اين مبحث مىآيد در حديث هفتمِ باب شانزدهم - كه « بابُ مَعَانِي الْأَسْمَاءِ وَاشْتِقَاقِهَا » است - كه : « لِأَنَّ مَا سِوَى الْوَاحِدِ مُتَجَزِّئٌ » « 1 » تا آخر و بيان مىشود .
يعنى : پس گفت امام جعفر صادق عليه السلام كه : اى تعجّب از هشام ! يا گفت كه : اين كلام هشام فضيحتى است براى شما ؛ آيا هشام ندانسته كه جسم ، صاحبِ حدودِ مُتَناهِى المقدار است و صورت نيز صاحبِ حدودِ متناهى المقدار است ؟ پس چون صاحب شد آن حدّ را ، قابل شد زياده و نقصان را ؛ و چون قابل شد زياده و نقصان را ، شد مخلوق به تدبيرِ مدبّرى .
اصل : قَالَ : قُلْتُ : فَمَا أَقُولُ ؟
قَالَ : « لَا جِسْمٌ وَلَا صُورَةٌ ، وَهُوَ مُجَسِّمُ الْأَجْسَامِ ، وَمُصَوِّرُ الصُّوَرِ ، لَمْ يَتَجَزَّأْ ، وَلَمْ يَتَنَاهَ ، وَلَمْ يَتَزَايَدْ ، وَلَمْ يَتَنَاقَصْ » .
شرح : چون يونس فهميد از كلام امام اين را كه مقصودش به ابطالِ صورت ، ابطال مذهب يونس است در اختيار مذهب ابو الخطّاب ، تفريع بر آن كرد و گفت كه : فَمَا أَقُولُ .
لَا جِسْمٌ مُنَوّن است و خبر مبتداى محذوف است به تقدير « هُوَ لَاجِسْمٌ » .
لَمْ يَتَجَزَّأْ ناظر است به « مَحْدُود » . لَمْ يَتَزَايَدْ وَلَمْ يَتَنَاقَصْ به معنى « لَمْ يَحْتَمَلِ الزِّيَادَةَ وَلَمْ يَحْتَمَلِ النُّقْصَانَ » است .
يعنى : يونس بن ظبيان گفت كه : گفتم كه : پس چه گويم براى اللَّه تعالى ؟
هامش
( 1 ) . الكافي ، ج 1 ، ص 116 ، ح 7 .