اوّلِ حوادث خواهد كرد ؟
چهارم : « بَلى يَا يَهُودِيُّ ، ثُمَّ بَلى يَا يَهُودِيُّ ، كَيْفَ يَكُونُ لَهُ قَبْلٌ ؟ ! هُوَ قَبْلَ الْقَبْلِ بِلَا غَايَةٍ ، وَلَا مُنْتَهى غَايَةٍ ، وَلَا غَايَةَ إِلَيْهَا » .
« بَلى » ابطالِ نفى ازلى بودنِ ربّ بر تقدير حدوث عالم و نفى جوازِ تخلّف معلول از علّت تامّه است كه مدار شبهه و استدلال يهود و فلاسفه و تابعان ايشان در قِدَمِ عالم بر آن است . و تكريرِ « بَلى » و عطف آن به « ثُمَّ » مبنى بر اين است كه : اوّل ، براى بيانِ جواز و وقوع تخلّف معلول از علّت تامّه در فعلِ اللَّه تعالى است . و دوم ، براى بيانِ جواز وقوع تخلّف معلول از علّت تامّه در فعل بندگان است . و وقوع دوم ، بسيار متراخى است از وقوع اوّل .
« كَيْفَ يَكُونُ لَهُ قَبْلٌ » براى استفهام انكارى است ، پس موافق « لَيْسَ لَهُ قَبْلٌ » است كه بيان شد در شرح حديث چهارمِ اين باب ؛ فرق اين است كه : « لَيْسَ لَهُ قَبْلٌ » دلالت بر وضوح بطلانِ امتناعِ تخلّف معلول از علّت تامّه نمىكند و « كَيْفَ يَكُونُ لَهُ قَبْلٌ » دلالت بر آن مىكند بنا بر وضوح اين كه اگر مراد به قبل ، مقدّمِ بِالزّمان است ، پس تخلّف معلول از علّت تامّه در ميان آن حدوث مقدّم و آن حدوث مؤخّر واقع مىشود . و اگر مراد به قبل ، مقدّم بِالذّات و موافق در زمان است ، پس بعد از نقلِ كلام سوى قبل لازم مىآيد تسلسل در امور غير متناهيهء مجتمعه در آن واحد ؛ و اين محال است به اتّفاقِ خصوم نيز .
و ايضاً اگر حدوثِ حادث ، موقوف بر قبل باشد و به شرط قبل واجب شود به وجوب سابق ، پس هيچ حادث محتاج به فاعل نخواهد بود ؛ زيرا كه چنانچه تكوينِ واجبِ بِالذّات محال است ، همچنان تكوينِ واجبِ بالغير به وجوبِ سابق به شرط بودنِ آن غير ، محال است و اين قضيّه معلومِ هر عاقل است و فلاسفه و تابعان ايشان از اين تغافل مىكنند .
و تحقيقِ ربط حادث به قديم اين است كه : توهّم توقّفِ حدوثِ هر حادثِ كائن في نَفْسِهِ در خارج ، بر حدوثِ شرطى كه كائنِ في نَفْسِهِ در خارج باشد ، مبنى بر توهّمِ اضطرار فاعلِ حادث اوّل است ؛ زيرا كه قادر ترجيح مىدهد حدوث حادثِ اوّل را در
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 130
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص١٣٠