اين است كه امتداد كَوْن ، كه آن را مكان مىتوان گفت ، دو قسم است :
قسم اوّل : آنچه انقطاع ندارد نه در جانب ماضى و نه در جانب مستقبل ؛ و آن را به اعتبارِ جانب اوّل ، ازَل مىنامند و به اعتبار جانب دوم ، ابَد مىنامند .
قسم دوم : آنچه انقطاع دارد در جانب ماضى ، خواه انقطاع در جانب مستقبل نيز داشته باشد و خواه نه ؛ و آن را وقت و اجل و حين و زمان مىنامند و از اين ظاهر مىشود كه وقت ، حالتى است براى كَوْن ؛ و كَوْن ، حالتى است براى كائن . و چون كَوْنِ هر حادث غيرِ كَوْن ، حادثى ديگر است ، پس وقت هر حادثِ غير وقت ، حادثى ديگر است و هر كدام مصاحبِ حادث خود است و مصاحب حادثى ديگر نيست ، هر چند كه آن دو حادث ، مقارن يكديگر باشند در ابتدا و انتها ؛ زيرا كه مقارنت ، اعمّ است از مصاحبت كه مذكور شد ، پس اللَّه تعالى صاحب هيچ وقتى نيست ، چنانچه در نهج البلاغه در خطبهاى كه اوّلش « مَا وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ » است ، مذكور است كه : « لَا تَصْحَبُهُ الْأَوْقَاتُ ، وَلَا تَرْفِدُهُ الْأَدَوَاتُ ، سَبَقَ الْأَوْقَاتَ كَوْنُهُ ، وَالْعَدَمَ وُجُودُهُ ، وَالْابْتِدَاءَ أَزَلُهُ » . « 1 »
بيانش اين است كه : « لَا تصْحَبُهُ » به صاد بىنقطه و حاء بىنقطه و باء يك نقطه ، به صيغهء مضارع غايبهء معلومِ باب « عَلِمَ » است . و « لَا تَرْفِدُهُ » به راء بىنقطه وفاء ودال بىنقطه ، به صيغهء مضارع غايبهء معلومِ بابِ « إِفْعَال » است . الْإِرْفاد : اعانت . « الْأَدَوَاتُ » جمع « اداة » : آلتهاى فعل ، مثل دست و پا و تيشه و ارّه .
و مراد اين است كه : فعل او به محض قولِ « كُنْ » است بىحاجت به حركتى و تحريك آلتى و مانند آنها .
جملهء « سَبَقَ » تا آخر ، استيناف بيانىِ دو جملهء سابق است به عنوان لَفّ و نَشر مرتّب ؛ به اين روش كه « سَبَقَ الْأَوْقَاتَ كَوْنُهُ » براى بيان « لَا تَصْحَبُهُ الْأَوْقَاتُ » است .
و كَوْن ، به معنى هستى است . و « الْعَدَمَ وُجُودُهُ » براى بيان « لَا تَرْفِدُهُ الْأَدَوَاتُ » است . و عَدَم ، به فتح عين و فتح دال و به ضمّ عين و سكون دال ، مصدر باب « عَلِمَ » از متعدّى است ، به معنى نداشتن . و مراد ، نداشتن ديگران است قدرت به استقلال را .
هامش
( 1 ) . نهج البلاغة ، ص 272 ، خطبهء 186 .