است كه وجود موهوم او در كتم عدم منعدم و ناچيز بود و بر صفحهء وجود از نام و نشان او هيچ اثرى نبود و كيست حقيرتر از آن كه عدم و نيستى ، سابق بر وجود و هستى او باشد ؟
پس حكيم بىچون به قدرت « كن فيكون » اصل وجود او را از كسوت خاك انشا فرمود كه اخس و احقر موجودات است ، پس اصل خاكى او را صورت نطفهء كريه داد ، پس اساس جسم او را بر علقهء مردار نهاد ، پس آن علقه را مضغه گردانيد و اجزاى آن را به صلابت عظم رسانيد و عظم را به گوشت و پوست پوشانيد .
اين بدايت احوال آدمى است كه از عدم محض او را از ارذل شيئاً ايجاد فرمود و در اخسّ اوصاف كه خاك باشد اصل وجود او را آفريد تا بداند كه اوّل فطرت او جمادى مرده بوده كه در او نه حيات بود نه سمع و نه بصر و نه حسّ و نه حركت و نه نطق و نه علم و نه قدرت ، پس نقايص خصايص او را بر مكارم اوصاف او تقديم فرمود ، چون تقديم موت بر حيات و جهل بر علم و عجز بر قدرت و همچنين ضلالت بر هدايت ، چنان كه فرموده :
[ مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ * مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ]
« 1 » .
[ خدا ] او را از چه چيز آفريده ؟ * از نطفهاى [ ناچيز و بىمقدار ] آفريده است ، پس او را [ در ذات ، صفات و اندام ] اندازهء لازم عطا كرد .
تا آدمى بر حقارت مرتبهء خود در بدايت بينا گردد و بر عموم نعمت و شمول احسان او شكر گويد .
پس به ثبوت محاسن اوصاف بعد از انصاف به صفات خسيسه اشارت فرمود كه :
هامش
( 1 ) - عبس ( 80 ) : 18 - 19 .