نيمه از روم رفته تا صقلاب « 1 » * نيمه از چين گرفته تا اتكم
صورتى مختصر نهفته در او * هر چه هست از سماك تا سمكم
هم چو آيينه دو رو دو جهان * در نهادم كه حدّ مشتركم
از كجا آمد اين دويى و تويى * چون من اندر به ذات خويش يكم
تو گرفتار قيد وهم و شكى * من برون از جهان وهم و شكم
تو اسير مقام لى و لكى * من برون از مقام لى و لكم
چون خليل اندر آتش از جبريل * نپذيرد اگر دهد كمكم
نام حق را هزار و يك گفتند * من يكى نيز از آن هزار و يكم
و اما آخر حال او آن است كه حق جلّ و علا اشارت به او نموده كه :
[ ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ * ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ ]
« 2 » .
سپس او را ميراند و در گور نهاد ، * و سپس چون بخواهد او را زنده مىكند .
يعنى بعد از انقضاى مدت حيات ، جميع قواى ظاهر و باطنه كه نزد او وديعت بوده از او باز ستاند و او را به حال اولى جمادى راجع نموده ، جيفهء كريه او را به ظلمت خاك بپوشاند و آن بدنى كه به انواع ناز و نعمت مىپرورد طعمهء مار و مور گرداند و جسم نازك او در ظلمت حبس طبقات خاك اسير ماند و دست روزگار جناح همت او را به ساحل فنا بند گرداند ، چندين هزار دهور و اعصار و قرون بىشمار بر خاك او بگذرد كه كسى نام او در دفتر وجود نخواند ، بلكه هيچ كس از موجودات اثرى از نام و نشان او نداند و كاشكى حاكم مشيّت او را در اين نيستى بگذاشتى و قاضى عدل او را در معرض سؤال نداشتى و ملائكه غلاظ و شداد بر او
هامش
( 1 ) - الصُّقلاب : درختى از تيرهء صقلابيها كه براى گلهاى زينتى و سرخ رنگش كاشته مىشود .
( 2 ) - عبس ( 80 ) : 21 - 22 .