نگماشتى و خطاب قهر زبانه دوزخ نشنيدى و احمال اثقال سلاسل و اغلال نكشيدى و مرارت شراب صديد « 1 » و زقّوم نچشيدى ، بلكه حاجبان وجود اجزاى متفّرقهء او جمع كنند و او را عريان و حيران از خاك برانگيزانند و در مجمع محشر و موقف فزع اكبر ، رسوايى افعال او را بر او خوانند و اگر عياذاً باللّه قطرهاى از بحار رحمت غفار دستگير آن سرگشته نگردد ، آن بيچاره به گرفتارى عذاب ابدى درماند .
پس كسى كه احوال اوّل و اوسط او آن است كه شنيدى و در آخر چنين خطرى در پيش دارد ، چه جاى آن است كه شادى و فرح به خود راه دهد ؟ !
جميع انبيا و اوليا از خوف اين خطر ، حظوظ جسمانى از خود بريدهاند و بهبود خود را در عدم خود ديده ، حضرت ختمى مرتبت عليه وآله تسليمات الاله با كمال قرب به جناب احديت گفتى « ما عبدناك حق عبادتك » ، هرگاه اين حال مهتر عرصه نبوت و سرور صفوف ميدان ولايت باشد امثال ما مفلسان تيرهروزگار بدين معنا اولىتر و غلبهء خوف و خشيت به حال ما لايقتر ، با اين همه مراتب ، گنجايش عجب دارد كه كسى به خود راه دهد و به سمت كبر كه از دل سمات است موسوم شود ، بلكه اگر تمام عمر به گريه و ناله گذارند سزاست و از تنعّمات به علف صحرا اكتفا كند رواست .
گوهر خود را هويدا كن كمال اين است و بس * خويش را در خويش پيدا كن كمال اين است و بس
سنگ دل را سرمه كن در آسياى رنج و درد * ديده را زين سرمه بينا كن كمال اين است و بس
هامش
( 1 ) - صديد : چرك و خونابه زخم .