ناپاك شود و بد از بدتر گردد ، در را باز كرده هراسان بيرون رفت ؛ ولى هنوز چند قدم نرفته برگشت ؛ زيرا مىدانست كه در اين حوالى نه آب هست و نه حمام و اگر هم حمام در فاصلهء دورى هست با اين وقت كم به درد او نمىخورد ، بدون قصد مانند ديوانگان اين طرف و آن طرف مىرفت و هر جا مىرسيد ، لحظهاى ايستاده نمىتوانست تصميمى بگيرد و باز آنجا را ترك مىگفت .
بالاخره ، در اثر رفت و آمد او نجمه از خواب بيدار شد و چشمانش را باز كرده ، به محض اين كه حنظله را ديد ، يك مرتبه حدقه از هم گشود و نگاهى به سر تا پاى او انداخته گفت :
عزيزم ! چرا از جا برخاستهاى ، بيا بنشين تا خوابى كه دربارهء تو ديدهام تعريف كنم ، نمىدانى چه خوابى است ، ولى نه مىترسم بگويم ، نخواهم گفت ، ممكن است خواب شومى باشد ، نه نه باور نمىكنم ، اى شوهر مهربان ! چرا از جاى برخاستهاى ؟
نجمه عزيز ! نگران مباش ، من براى انجام وظيفهاى برخاستهام .
بالاخره ، بايد به تو بگويم ، آيا مىدانى كه ارتش اسلام براى جنگ با دشمن از شهر بيرون رفته ؟ بسيار خوب . . . من هم بايد بروم و به آنها ملحق شوم .
در اين ميان نجمه سخن او را بريده ، گفت : مگر ديوانه شدهاى چطور ممكن است به روى ، كسى كه ديشب عروسى كرده ، چطور در سحر زفاف خود به جنگ مىرود ، بيا و به جايت بخواب و اين افكار را از سرت بيرون كن .
نجمه ، بيهوده اصرار مكن ، من خودم هم مىدانم كه چقدر اين رفتن من بر تو سخت است ، بر من هم فراق تو بسيار گران است و تاكنون سابقه ندارد كه دامادى از حجلهء دامادى به صحنهء جنگ برود ، اما چه بايد كرد ، اسلام از همهء اينها عزيزتر و نيكوتر است ، جان همهء ما فداى اسلام باد ، خود را راضى كن كه بروم و ان شاء
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 158
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص١٥٨