گر عشق رفيق راه من گردد * خار ره من گل و سمن گردد
هر گوشه ز ريگزار گل رويد * هر شاخه ز خار من چمن گردد
گنجينهء روح را شود گوهر * سنگى كه عقيق اين يمن گردد « 1 »
در اين حال نجمه گفت : بسيار خوب ، برو خدا به همراهت .
حنظله ، پس از اين كلام در حالى كه چند دقيقه بود موضوع غسل را فراموش كرده بود به محض شنيدن رخصت همسرش به ياد غسل افتاد و با حالتى زار و پريش گفت :
اى نجمهء زيبا ! با اين چند دقيقه حرف زدن فرصت احتمال غسل كردن را از من سلب كردى خداوند تو را ببخشد ، ولى چه بايد كرد قسمت اين بود و با تقدير چارهسازى نتوان كرد ، من همين الان مىروم شايد رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم و عذر خود را به او گفتم از او طلب چاره كردم و شايد براى من دعايى كند كه خداوند از اين گناه من درگذرد .
در حالى كه اين سخن را گفت قدمى جلو گذارد كه نجمه را براى آخرين بار در آغوش گرفته و با او خداحافظى كند كه ناگاه نجمه گفت : اى حنظله ! اى شوهر مهربان من ! آيا حاضر هستى نام من به بدنامى شهره شود ؟ !
البته نه نجمه عزيزم اين چه سؤالى است كه مىكنى ؟ هيچ مىدانى اگر بر نگردى كسى از من باور نخواهد كرد كه در همين چند ساعت زن تو شده و گوهر دوشيزگى را از دست دادهام ، مردم بعد از اين به من چه خواهند گفت ، آيا در معرض تير ملامت واقع نخواهم شد .
نجمه ممكن است ولى چاره چيست و چه فكرى به نظرت مىرسد ؟ تو را به
هامش
( 1 ) - صفا اصفهانى .