اولًا فرصت از دست مىرود و چون چند دقيقه ديگر ، قشون حركت مىكند ، ممكن است عقب بماند و هرگز به فيض عظيم همراهى با ارتش اسلام نرسد .
از جانب ديگر بدنش با يك عمل حيوانى مشروع كثيف شده و احتياج به غسل دارد ، چگونه غسل نكرده به جنگ برود ؟ نماز خود را چگونه بخواند ؟ اگر هم تيمّم كند ، اما چگونه روح و فكرش راحت است و از كثافت تن ، در عذاب نيست ، چطور محضر رسول اكرم صلى الله عليه و آله را با اين حالت درك نمايد ، اگر به فيض بزرگ شهادت برسد ، تكليف او با اين بدن ناپاك چيست ؟
اين افكار بود كه او را سخت عذاب مىداد و از طرفى به علت نبودن آب و كمى وقت ، نمىتوانست راه حلى پيدا كند .
در اين چند لحظه مغزش مانند ساعتى كه چرخهايش در رفته باشد و به سرعت كار كند ، هر آن ، يك نوع مىانديشيد و از اين فكر به فكر ديگر مىجهيد ، چه كند ؟
از عمر بسى نماند ما را * در سر هوسى نماند ما را
رُفتيم زدل غبار اغيار * جز دوست كسى نماند ما را « 1 »
خير ، حتماً بايد غسل كند ، آرى ، ولى با چه ، وقت كجاست ، آب كجاست ، پس غسل چطور مىشود ، چگونه برود ؟ !
خلاصه روحيهء او در اين لحظه به قدرى شگفت آور بود كه قابل شرح و بيان نيست و اگر يك روانشناسى بخواهد نهايت درجهء اضطراب را به صورت تجسم درآورد ، بايد حالت حنظله را در اين چند دقيقه شرح بدهد !
فكر را با عمل توام كرد ، دوان دوان اين طرف و آن طرف منزل مىدويد ، يك جا كوزهء آبى ديد برداشت و خواست آن را بر سر خود بريزد ، ترسيد لباسهايش هم
هامش
( 1 ) - فيض كاشانى .