سربازان مسلمان رفته ، در بين آنان تخم اضطراب و نگرانى پاشيد و گفت :
من به محمد گفتم كه از مدينه خارج مشو ، ولى او به حرف اشخاص بىفكر و كم ظرفيت از مدينه بيرون شد ، چرا شما خود را به دهان يك مرگ حتمى مىاندازيد و به اين ترتيب توانست يك ثلث از ارتش را از رفتن بازدارد و ارتش اسلام تقريباً به هفتصد تن رسيد و رئيس منافقان هم با فراريان از جنگ ، راه مدينه را پيش گرفت .
خوب بعد چه شد ؟
ديگر چه مىخواهى بشود ، به قدرى مؤمنان و مجاهدان الهى ، اين گروه پست و منافق ترسو را ، مسخره كردند كه رسول اسلام صلى الله عليه و آله فرمود : بس است .
خداوند اجر نيكوكاران را بهتر مىداند و از حال كسانى كه از زير بار وظيفه ، شانه خالى مىكنند بهتر مىداند و اينها خيال مىكنند با فرار از جنگ در امن خواهند بود ولى از راه سعادت برگشته ، به سوى تاريكى مىروند .
اى برادر اسلامى ! گفتى كه اكنون ارتش اسلام در شمال شهر خيمه زدهاند ، چه وقت حركت خواهند كرد ؟
اين طور مذاكره شده كه قبل از سحر حركت كنند ، بنا بر اين جز چند دقيقه وقت نيست ، بايد هر چه زودتر حركت كرد ، مبادا عقب بمانيم .
مردى كه اين گونه با حنظله صحبت كرد با عجله خداحافظى نمود و دوان دوان به سوى جبهه حركت كرد .
حنظله حالتى پيدا كرد كه قلم از شرح آن عاجز است ، او مانند مرغ سركنده كه در ميان خون خود دست و پا مىزند به جوش و خروش افتاد !
نمىگويم كه ترديد داشت آيا بماند يا به جنگ برود ؟ خير ، تصميم خود را از همان لحظهء اول گرفته بود ، از همان ساعتى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازه گرفت ، لحظهاى ترديد به او دست نداد اما اكنون اضطرابش از دو چيز است :
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 156
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص١٥٦