تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
شب زفاف تمام شد ، دو دلداده از هم كام گرفتند ، هر لحظه كه مىخواهد به وضع حال دل خوش شود ، ناگهان جمال فردا و وصال محبوب ابدى و تصميمى كه نسبت به رفتن جنگ بايد بگيرد در نظرش مجسم مىشود . او با زبان حال به معشوق واقعى مىگويد :
افلاك را جلالت تو پست مىكند * املاك را مهابت تو پست مىكند هر جا دلى كه عشق تو در وى كند نزول * هوشش ربايد و خردش مست مىكند مر پست را عبادت تو مىكند بلند * مر نيست را ارادت تو هست مىكند « 1 »
حنظله ، از بيان فكر خود به نجمه احتراز مىكند ، مبادا عيش او منغص شود ، او عزم دارد كه تا آخرين لحظه ، به نجمه چيزى نگويد ! لحظات خوشى و كامرانى مثل برق مىگذرد ، آن چنان سريع كه عشّاق ، ناگهان متوجه مىشوند كه دو ساعت از نيمه شب گذشته و هنوز به راز و نياز و گفتگوى آينده ، مشغولند . بالاخره ، خستگى چيره مىشود و ابتدا چشمان نجمه و بعد ديدگان حنظله را به هم مىدوزد . آرامش شب ، به علت وجود حالت جنگ در شهر نيست ، به اين لحاظ هنوز يك ساعت از خواب اين دو دلدادهء تازه به هم رسيده نگذشته كه صداى همهمه‌اى كه پشت در منزل برخاسته بود ، حنظله را سراسيمه از خواب بيدار كرد ، فوراً به ياد ما وقع افتاد ، از بستر برخاست و خود را به پنجره رسانيد و شخصى را كه به شتاب عبور مىكرد صدا زد : چه خبر است و رو به كجا مىرويد ؟ ! مگر از جريان جنگ بىخبر هستى ؟
هامش
( 1 ) - ملا محسن فيض كاشانى .