اما اگر قلبى در بود دنيا و زينت آن فرح موصل به كبر و فخر داشته باشد ، و به وقت از دست رفتن ظاهر دنيا به اسف دچار شود ، صاحبش اهل دنيا و به دور از حقيقت است ، چنين انسانى اگر دستش به تمام معنى از دنيا خالى باشد ، ولى قلبش به اميد روز به دست آمدن در فرح قرار داشته باشد ، اهل دنياست و اگر به وقت داشتن براى روز مبادا در اسف باشد ، انسانى مادى و بيچاره است ، چنانچه قلب با بودن ثروت مادى اگر اهل فرح به ثروت نباشد ، صاحبش زاهد و مورد توجه خداست .
موسى بن جعفر عليه السلام در تاريكى زندان بغداد هيچ اسفى نداشت و سليمان بر تخت حكومت فلسطين ، ذرهاى فرح در دلش نبود .
يوسف عزيز در قعر چاه و در زندان مصر تأسف نمىخورد و بر تخت سلطنت مصر دچار فرح نبود .
حضرت على عليه السلام آن يگانهء تاريخ پس از مرگ پيامبر از خانهنشينى و به خاطر از دست رفتن حكومت ظاهرى اسف نداشت و روز حكومت ، آن را بىارزشتر از كفش پارهء خود مىدانست و بر حكومت فرحناك نبود .
چون قلب ، اين گونه حركت الهى و معنوى و ملكوتى پيدا كند ، حقيقت زهد تحقق پيدا كرده و نور زهد در اعمال و حركات و اخلاق و معاملات و معاشرت انسان تجلى خواهد كرد .
حد زهد در دنيا
عَنْ حَفْصِ بْنِ غِياثٍ قالَ : قُلْتُ لِأبى عَبْدِاللّهِ عليه السلام جُعِلْتُ فِداكَ فَما حَدُّ الزُّهْدِ فِى