خورد شد و از دنيا رفت .
خود عمار كه در آفتاب سوزان در زير شكنجه قرار داشت ، همهء اين جنايات را به چشم مىديد و ناظر بود كه با پدر و مادر و برادرش چه كردند ، او منتظر بود كه نوبت وى كى رسد ؟
در اين موقع ظرف بزرگى را آوردند كه از پوست بود ، آن را پر از آب كردند و عمار را با پيكر مجروح در ميان آن انداختند و سپس از اين سو به آن سويش مىكشيدند و هل مىدادند ، گاه عمار را در ميان آب فرو مىكردند ، ولى عمار استقامت مىكرد .
اكنون سال ها از آن روزهاى سياه مىگذرد و هنوز آثار آن شكنجهها كه بزرگ ترين نشان افتخار است ، در تن عمار باقى مىباشد .
عمار بسيار مورد لطف و عنايت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و در ميان مسلمانان موقعيتى به سزا داشت و همه با ديدهء تقديس و احترام به او مىنگريستند .
وقتى كه از جاى برخاست چشم ها به او دوخته شد تا بدانند چه مىخواهد بكند و چه مىخواهد بگويد .
عمار عرض كرد : يا رسول اللّه ! اجازه مىفرماييد كه من اين گردن بند را بخرم ؟
پيغمبر فرمود : بخر و هركس با تو در خريد آن شركت كند ، خداى در آتش دوزخ عذابش نخواهد كرد .
عمار به مرد بينوا رو كرد و پرسيد : گردن بند را چند مىفروشى ؟
بينوا گفت : به غذايى كه از نان و گوشت باشد و سيرم كند و پارچهاى كه تنم را بپوشاند و دينارى كه به منزلم برساند .
عمار گفت : هشت دينار زر و دويست درهم سيم ، بُردى از يمن ، چارپايى كه تو را به خانه برساند مىدهم و تو را از نان و گوشت سير خواهم كرد .
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 312
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٣١٢