تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
آورده بود ، به زودى از گردن باز كرد به او داد و گفت : اين را بگير و به فروش ، اميد است كه خداى به تو بهتر از اين بدهد . مرد بىنوا از در خانهء فاطمه بازگشت ، چشمانش مىدرخشيد ، چهره‌اش خندان بود و قيافهء پژمرده‌اش عوض شده بود . رسول خدا صلى الله عليه و آله هنوز در مسجد بود و ياران در حضورش بودند ، همه مىدانستند كه زن و فرزند على در گرسنگى به سر مىبرند ، حس كنجكاوى در آن‌ها تحريك شده و مىخواستند بدانند كه اين مرد چگونه بازگشته و چه آورده است ! چگونه رسول خدا صلى الله عليه و آله وى را به خانه على هدايت كرد ؟ فاطمه چگونه با وى رفتار كرد ؟ چرا به اين زودى بازگشت ؟ پرسش‌هايى بود كه به خاطر همه مىرسيد . زود بازگشتن نشانهء نوميدى است ، لبخندى كه آن مرد بر لب داشت نشانهء موفقيت بود . تحيرى فوق العاده به همه دست داده بود ، تا خطاب مرد بىنوا به رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را بر طرف كرد : يا رسول اللّه ! دخترت گردن بندش را داده كه بفروشم . . . آيا منظور از اين سخن ، استجازهء فروش گردن بند بود ، يا منظور عرضه كردن آن براى فروش بود ؟ روشن نشد ؛ زيرا پيامبر بزرگ صلى الله عليه و آله فورى جواب داد : به فروش . آيا ممكن است خداى بدين وسيله براى تو خيرى فراهم نسازد ؟ در صورتى كه دخترم فاطمه آن را به تو بخشيده و او پيشواى همهء دختران آدم مىباشد . به زودى مردى از ميان حلقهء ياران برخاست ، مردى كه داراى قامتى كشيده ، چهره‌اى گندم گون ، چشمانى شهلا بود ، قامت رسا و شانه‌هاى پهن او توجه بينوا را جلب كرد و به او نگريست ديد موهاى سرش ريخته و فقط چند دانه مو در پيش سر و چند دانه در پشت سر دارد و حكايت مىكند كه رنج بسيار ديده است .