مىگويد : اين كسى كه سر قبر من ايستاده على بن ابىطالب .
عمار گردن بند مقدس را به مشك آلود و در بردى از يمن پيچيد و به غلامش داده گفت :
برو حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله ، اين را و تو را نثار مقدمش كردم . . .
غلام ، شرفياب شد و پيام خواجهء خود را حضور خواجهء كاينات رسانيد ، حضرتش فرمود :
برو نزد دخترم تو را و گردن بند را به وى بخشيدم .
غلام به سوى دخت رسول رفته و سخن پدر را به دختر ابلاغ كرد . فاطمه گلوبند را بگرفت و به غلام گفت : برو تو را در راه خدا آزاد كردم .
غلام مىخنديد و مىرفت ، از وى سبب پرسيدند ، گفت : خندهام از اين گردن بند است كه چقدر بابركت بود . . .
گرسنهاى را سير كرد ، برهنهاى را پوشانيد ، پيادهاى را سوار كرد ، بينوايى را به نوا رسانيد ، بندهاى را آزاد كرد و خود به جاى خويش بازگشت « 1 » .
عارف و اصل ، آيت الله غروى اصفهانى در مدح بانوى دوسرا چنين سروده است :
وهم به اوج قدس ناموس إله كى رسد * فهم كه نعت بانوى خلوت كبريا كند
بسملهء صحيفهء فضل و كمال و معرفت * بلكه گهى تجلى از نقطهء تحت با كند
مفتقرا متاب روى از در او به هيچ سوى * زان كه مس وجود را فضّهء او طلا كند
هامش
( 1 ) - بشارة المصطفى : 137 ؛ بحار الأنوار : 43 / 56 ، باب 3 ، حديث 50 . متن اين روايت برگرفته شده از كتاب زير درختان صدر تاليف آية الله صدر مىباشد .