مرد بينوا از اين نيكوكارى عمار در تعجب شده گفت : اى مرد ! تو چقدر جوانمرد هستى ! !
عمار و مرد بينوا از مسجد خارج شدند . . .
اين بار سومى بود كه بينوا ، حضور پيغمبر مهربان شرفياب مىشد ، در هر بار حالش از گذشته بهتر بود ، اكنون شكمش سير است ، جامهاى از بُرد يمانى به تن كرده ، زر و سيم بسيارى همراه دارد و زبانش به ثناى رسول خدا صلى الله عليه و آله گوياست .
عرض مىكند :
يا رسول اللّه ! گرسنه بودم سيرم كردى ، برهنه بودم پوشيدهام كردهاى ، پياده بودم سوارهام نمودى ، بينوا بودم توانگرم كردى . پدر و مادرم به قربانت . آن گاه دست به دعا برداشت و چنين گفت :
پروردگارا ! جز تو كسى را نمىپرستم ، تويى كه روزى رسانى ؛ پروردگارا ! به فاطمه پاداشى بده كه چشمش نديده باشد و گوشى نشنيده باشد .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : آمين .
آن گاه به ياران روى كرده فرمود :
خداى به فاطمه چنين چيزى داده است ؛ من پدر فاطمه هستم و پدرى مانند پدر فاطمه نمىباشد ، على شوهر فاطمه مىباشد و اگر على نبود ، فاطمه را شوهرى نبود ، خداى حسن و حسين را به فاطمه داده كه سرور اهل بهشتند و مانند آنها كسى يافت نمىشود .
جبرئيل به من خبر داد :
وقتى كه فاطمه از دنيا مىرود و به خاك سپرده مىشود ، دو فرشته به قبرش مىآيند و از او مىپرسند : خداى تو كيست ؟ فاطمه مىگويد : اللّه خداى من است .
مىپرسند : پيغمبرت كيست ؟ مىگويد : پدرم . مىپرسند : امام تو كيست ؟
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 313
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٣١٣