زمستان بسيار سردى بود ، برف سنگينى زمين را پوشانده بود ، از محلى كه رفته بودم بر مىگشتم ، در مسير را هم در بالاى تپه حوضچهاى پر آب بود . گنجشكهاى زيادى هر روز پس از خوردن دانه به كنار آن حوضچه براى آب خوردن مىآمدند ؛ آن روز سطح حوضچه را يخ ضخيمى پوشانده بود ، گنجشكها به عادت هر روز كنار حوضچه آمدند نوك زدند ، سطح محل را يخ زده يافتند ، ايستادم تا ببينم كه اين حيوانات كوچك ولى با حوصله چه مىكنند .
ناگهان يكى از آنها روى يخ آمد و به پشت بر سطح يخ خوابيد ، پس از چند ثانيه به كنارى رفت ، ديگرى به جاى او خوابيد و پس از چند لحظه دومى برخاست ، سومى به جاى او قرار گرفت ، همين طور مسئله تكرار شد تا با حرارت بدن خود آن قسمت را آب كردند ؛ وقتى نازك شد با نوك خود شكستند آب بيرون زد ، همه خود را سيراب كردند و رفتند ؛ راستى اين عمل اعجابانگيز چيست ؟ از كجا فهميدند كه يخ با حرارت آب مىشود سپس از كجا فهميدند كه بدن خود آنها حرارت مناسب را دارد و از كجا دانستند كه بايد اين حرارت با خوابيدن روى يخ به يخ برسد و از كجا فهميدند كه با خوابيدن يك نفر مشكل حل نمىشود ، بلكه بايد به نوبت اين برنامه را دنبال كرد ؟ آيا جز هدايت حضرت حق اسم ديگرى بر اين داستان مىتوان گذاشت ؟ !
در كتابى كه دربارهء اسرار حيات حيوانات برّى و بحرى و جوّى نگاشته شده بود خواندم :
يكى از كشاورزان مىگفت : يك روز صبح زود در منزلم كه در نزديكى مزارع قريه بود نشسته بودم ، صداى گربهاى توجه مرا جلب كرد ، در خانه را باز كردم و ديدم گربه پشت در خانه من در حال فرياد كردن است ، به تصور اين كه گرسنه است براى او غذا آوردم ، ولى نخورد ؛ گوشت و شير آوردم ، لب نزد ؛ دنبال او حركت كردم ،
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 162
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص١٦٢