بلافاصله نر و مادهء موش و عقرب را از آن محل بردم .
بچهء هر دو در آن محل ، جداى از يكديگر رشد كردند ، در حالى كه جايى و چيزى جز همان جايى كه رشد كرده بودند ، نديدند .
سپس شيشهاى تهيه كردم و بچه موش را در آن انداختم و شيشه را با پارچهاى پوشاندم ، تا جايى را نبيند ، آنگاه بچه عقرب را گرفته و در آن شيشه كردم ، سپس به تماشاى اوضاع درون شيشه نشستم ، در چند لحظهء بسيار كوتاه موش كه چيزى در عالم نديده بود و اولين بار بود كه چشمش به موجود ديگرى افتاد به عقرب خيره شد و قبل از اين كه عقرب به خود بجنبد ، ناگهان موش با عجله و سرعت به سوى او دويد و دندان تيزش بند آخر دم عقرب را چيد و سپس به كنارى نشست ! !
اين مسئله چيست ؟ چرا موش ، عقرب را نبلعيد ؟ چرا او را از وسط نصف نكرد ؟ چرا دم عقرب را از بيخ دم دندان نگرفت ؟ چرا سر عقرب را جدا نكرد ؟ آيا جز هدايت حضرت حق چيز ديگرى در اين داستان حكم فرماست ؟ مگر هوش حيوانات چقدر است و تازه اين هوش را از كجا آوردهاند ؟ !
جا دارد كه در برابر پيشگاه باعظمت حضرت دوست با كمال تواضع و خشوع سر عبادت به خاك ذلت نهاده و عرضه بداريم :
دعوى عشق جانان در هر دهان نگنجد * وصف جمال رويش در هر زبان نگنجد
نور كمال حسنش در هر نظر نيايد * شرح صفات ذاتش در هر بيان نگنجد
عكسى ز تاب نورش آفاق بر ندارد * فيضى زفضل جودش در بحر و كان نگنجد