سيمرغ قاف عشقش از بيضه چون برآيد * مرغىاست كآشيانش در جسم و جان نگنجد
شكرانه چون گذارم كامروز يار با من * زان سان شده كه مويى اندر ميان نگنجد
گويند راز وصلش پنهان چرا ندارى * پنهان چه گونه دارم كاندر نهان نگنجد
گفتى ز وصل رويش با ما بده نشانى * اين خود محال باشد كاندر نشان نگنجد
بدن برخى از حيوانات داراى قوهء برق است ، آن هم در حدى كه اگر به دشمن بزند او را خشك مىكند ، ولى اين حيوانات در تمام برخوردها از اين قوه استفاده نمىكنند ، تنها وقتى به دشمن خود برخورد مىكنند ، آن هم وقتى كه حس كنند كه دشمن قصد سويى دارد ، به مقدار لازم از بدن خويش برق بيرون مىدهند و از چند قدمى با فرستادن الكتريسته به سوى دشمن ، كار دشمن را ساخته و او را از پاى در مىآورند .
اينان چرا همه را دشمن خود نمىدانند ؟ دشمن را از كجا مىشناسند ؟ از قصد دشمن چه گونه خبر مىشوند ؟ به چه صورت به اندازهاى كه دشمن نابود شود برق از بدن خود بيرون مىفرستند ؟ مولد و كارخانه اين برق در كجاى بدن آنهاست ؟
بدن آنها كه همانند ساير حيوانات ، گوشت و پوست و خون و استخوان و رگ و پى است ! شما از وضع اين نوع حيوانات جز كارگردانى عالمى مدبر ، حكيمى آگاه ، قادرى توانا ، چيز ديگرى مىفهميد ؟ آيا اسم اين برنامه و حركت را جز هدايت الهى چيز ديگرى مىگذاريد ؟ ! !
بعضى از حيوانات كه در دريا زندگى مىكنند ، در مقابله با دشمن از خود رنگ پخش مىكنند ، در حالت عادى در آب مىگردند ، همين كه از دور ، چشمشان به