و دشمنانش را كيفر دهد ، چنين احساس خواهد كرد كه عشق و خدمت گزارى به معشوقش عملى است بيهوده ، به دليل اين كه وقتى عاشق حداكثر سعى و كوشش خودش را انجام دهد ، تا اوضاع جهان را مطابق تقاضاى معشوقش عوض كند و به عبارت ديگر جهان را اصلاح نمايد ، مخالفان و دشمنان معشوق وى تمام كوششها و تلاشهاى او را به سهولت و بدون بيم و هراس از بين خواهند برد و آنچه را انجام داده خنثى خواهند كرد ؛ در چنين موردى عاشق احساس خواهد كرد كه معشوق وى ضعيف است و زبون و بدين جهت در خور عشق و فداكارى نيست .
نكتهء ديگر معشوق انسان بايد به حدّ اعلاى كمال ، داراى تمام صفات اخلاقى و حسن و نيكويى باشد ؛ زيرا خود اين صفات را قبلًا مطلوب و پسنديده تشخيص دادهايم و هرگاه عاشق تصوّر كند كه معشوق او فاقد يكى از اين صفات است ، بايد معشوقش را ناقص بداند و از عشقورزى با وى خوددارى كند .
گذشته از همهء اين معانى و مفاهيم ، معشوق بايد بىنظير و بىمانند باشد و در اين صفات شريكى نداشته باشد ؛ زيرا اگر شخص عاشق تصوّر كند كه معشوق ديگرى وجود دارد و در اين صفات با معشوق او شركت دارد ، ناگزير خواهد شد كه در آنِ واحد دو معشوق داشته باشد و اين امرى است كه طبيعت و فطرت بشر براى وى ناممكن مىسازد . به علاوه اگر عاشق فرض كند كه جهان و شخص خودش كه جزيى از اجزاء جهان است ، خود به خود به وجود آمده و تحت مراقبت و نظارت معشوقش قرار ندارد ، طبعاً چنين احساسى خواهد كرد كه معشوقش نازلتر از او يا نظير اوست ، در اين صورت ديگر در وجود وى انگيزهاى براى عشق ورزيدن به معشوق يا تمجيد و تقديس و تكريم و تعظيم و عبادت و خدمت گزارى معشوق باقى نخواهد ماند .
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 390
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٣٩٠