نمىتواند فكر چيزى را كه به نظر او بىجان و بالملازمه نازلتر از خودش مىباشد ، تمجيد يا پرستش كند و تا سرحدّ فداكارى در راه او به خدمتگزارى قيام كند .
از اين گذشته حيات معشوق او مانند جمال و زيباييش بايد جاويد و ابدى باشد ؛ زيرا اگر شخص بداند كه معشوق روزى خواهد مرد ، بايد احساس كند كه همين امروز بالقوه مرده است ، مطلب به همينجا ختم نمىشود ، بلكه معشوق انسان بايد داراى همهء زيبايىهاى حياتى باشد كه خود شخص با آن معانى مأنوس است .
به اين معنى كه معشوق او بايد بشنود و ببيند و احساس كند و عشق داشته باشد و اجابت كند و نيز بايد داراى قصد و نيّتى باشد كه در جهان بشريّت انجام شود و بايد داراى نيرويى باشد كه آن را عملى سازد و در تحقّق دادن آن قصد و نيّت كامياب گردد .
به عبارت ديگر بايد داراى حبّ و بغض باشد و داراى قدرتى كه آنچه را مىپسندد تشويق و ترويج كند و آنچه را نمىپسندد ، طرد كند و از بين ببرد و بتواند كسانى را كه به او عشق مىورزند و به او كمك مىكنند پاداش دهد ، دشمنان و مخالفانش را تنبيه كند .
خلاصهء كلام اين كه : معشوق بايد داراى كليهء صفات حب و بغض باشد و اين معانى را در راه اجراى مقصودش به كار بندد و اگر معشوق داراى يكى از اين صفات نباشد و شخص به نقص او آگاه شود ، غير ممكن است كه او را دوست بدارد و در راه او خدمتى انجام دهد .
عشق ، هميشه از عاشق مىخواهد كه خدمتگزار معشوق باشد و موضوع اين عمل اين است كه عملى را بجاى آورد كه خوشآيند معشوق باشد و هميشه بكوشد تا لطف معشوق را جلب كند و در ساحت او مقرّب باشد .
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 388
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٣٨٨