تو گمان كردى همين جِرم كوچك تن و مشت خاك بدنى ، نه چنين است بلكه تو همان روح امر الوجود قدسى الهى هستى كه عالم اكبر در آن منطوى و حقايق كليّه جهان آفرينش در او جمع است .
حكيم نظامى مىگويد :
تو آن نورى كه چرخت طشت شمع است * نمودار دو عالم در تو جمع است
بدان خود را كه از راه معانى * خدا را دانى ار خود را بدانى « 1 »
مولوى مىگويد :
اين جهان چون كوزه ، دل چون بحر آب * اين جهان چون كوچه ، دل شهر عجاب
چيست اندر كوزه كاندر بحر نيست * چيست اندر كوچه كاندر شهر نيست
جسم تو جزء است و جانت كلّ كلّ * خويش را قاصر مبين در عين ذُلّ
قدسيان يكسر سجودت كردهاند * جزء و كل غرق وجودت كردهاند
لذّت و الم نفس
نفس اين دنياى حيرتزا و اين درياى بىساحل ، داراى كيفيّات بىشمارى است .
لذّت و الم دو كيفيت از كيفيّات نفسانى است ؛ نفس وقتى در برابر عوامل مادّى قرار مىگيرد ، ميلش به آن عوامل تحريك مىشود و رنج بدست آوردن امور مادى را هرچند پر زحمت باشد بر خود تحمل مىكند ، چون به هدف مادى رسد و نفس
هامش
( 1 ) - خسرو و شيرين ، نظامى .