كند رنگ آن پذيرد ، لهذا حكما گفتهاند : چون نفس ناطقه به صور مطابق حقايق متجلّى شود و به احكام صادق آن متحقّق گردد ، « صارت كانه الوجود كله » .
و أيضاً عموم خلايق به واسطهء شدّت اتّصال به اين صورت جسمانى و كمال اشتغال بدين پيكر هيولانى چنان شدهاند كه خود را از آن بازنمىدانند و امتيازى نمىتوانند و فى المثنوى المولوى قدّس سرّه من افاداته :
اى برادر تو همان انديشهاى * مابقى تو استخوان و ريشهاى
گر گل است انديشه تو گلشنى * ور بود خارى تو هيمهء گلخنى
پس بايد بكوشى و خود را از نظر بپوشى ، بر ذاتى اقبال كنى و به حقيقتى اشتغال نمايى كه درجات موجودات همه مجالى اويند و مراتب كاينات همه مرائى كمال او و بر اين نسبت چندان مداومت نمايى كه با جان تو درآميزد و هستى تو از نظر تو برخيزد و اگر به خود روى آورى ، روى به او آورده باشى و چون از خود تعبير كنى ، تعبير از او كرده باشى « 1 » .
گر در دل تو گل گذرد گل باشى * ور بلبل بىقرار بلبل باشى
تو جزوى حق كلّ است اگر روزى چند * انديشهء كلّ پيشه كنى كل باشى
* * *
زآميزش جان و تن تويى مقصودم * وزمردن و زيستن تويى مقصودم
تو دير بزى كه من برفتم زميان * گر من گويم زمن تويى مقصودم
* * *
كى باشد كى لباس هستى شده شق * تابان گشته جمال وجه مطلق
دل در سطوات نور او مستهلك * جان در غلبات شوق اومستغرق « 2 »
هامش
( 1 ) - لوايح : 14 .
( 2 ) - ابو سعيد ابوالخير .