دنيا زنى است عشوه ده و دل ستان وليك * با كس بسر نمىبرد او عهد شوهرى
آبستنى كه اين همه فرزند زاد و كشت * ديگر كه چشم دارد از او مهر مادرى
آن راه دوزخ است كه ابليس مىرود * بيدار باش تا پى آن راه نسپرى
راهى به سوى عاقبت خير مىرود * راهى به سوى هاويه اكنون مخيّرى
دعوى مكن كه برترم از ديگران به علم * چون كبر كردى از همه دونان فروترى
از من بگوى عالم تفسير گوى را * گر در عمل نكوشى نادان مفسّرى
بار درخت علم ندانم به جز عمل * با علم اگر عمل نكنى شاخ بىبرى
« 1 »
هامش
( 1 ) - كليات سعدى : 753 ( مواعظ ) .