خوبىهايم از بين خواهد رفت ! !
رنگ از صورت عابد پريد ، زن پرسيد اين چه وضعى است . گفت : از خداوند مىترسم ، زن گفت : واى بر تو ! بسيارى از مردم آرزو دارند به اينجايى كه تو آمدى بيايند . گفت : اى زن ! من از خدا مىترسم ، مال را به تو حلال كردم مرا رها كن بروم ، از نزد زن خارج شد در حالى كه بر خويش تأسف و حسرت مىخورد و سخت مىگريست !
زن را در دل ترسى شديد عارض شد و گفت : اين مرد اولين گناهى بود كه مىخواست مرتكب شود ، اين گونه به وحشت افتاد ؛ من سالهاست غرق در گناهم ، همان خدايى كه از عذابش او ترسيد ، خداى من هم هست ، بايد ترس من خيلى شديدتر از او باشد ؛ در همان حال توبه كرد و در را بست و جامهء كهنهاى پوشيد و روى به عبادت آورد و پيش خود گفت : خدا اگر اين مرد را پيدا كنم ، به او پيشنهاد ازدواج مىدهم ، شايد با من ازدواج كند ! و من از اين طريق با معالم دين و معارف حق آشنا شوم و براى عبادتم كمك باشد .
بار و بنهء خويش را برداشت و به قريهء عابد رسيد ، از حال او پرسيد ، محلّش را نشان دادند ؛ نزد عابد آمد و داستان ملاقات آن روز خود را با آن مرد الهى گفت ، عابد فريادى زد و از دنيا رفت ، زن شديداً ناراحت شد . پرسيد از نزديكان او كسى هست كه نياز به ازدواج داشته باشد ؟ گفتند : برادرى دارد كه مرد خداست ولى از شدت تنگدستى قادر به ازدواج نيست ، زن حاضر شد با او ازدواج كند و خداوند بزرگ به آن مرد شايسته و زن بازگشته به حق پنج فرزند عطا كرد كه همه از تبليغ كنندگان دين خدا شدند ! ! « 1 »
هامش
( 1 ) - لآلى الأخبار : 1 / 121 .