وجود مجازى پروانگى او را به وجود حقيقى شمعى مبدل گردانيد .
اى آن كه نشستهايد پيرامن شمع * قانع گشته بخوشه از خرمن شمع
پروانه صفت نهيد جان بركف دست * تابو كه كنيد دست در گردن شمع
تا نفس در اين مقام به اعانت ظلومى و جهولى خويش به كمال نرسد ، وى را نتوان شناخت كه او چيست ، و او را بهر چه آفريدهاند و در كدام مقام به چه كار خواهد آمد ، و چون اين رستگارى از او به كمال ظاهر شود از شمع اين ندا ظاهر مىشود كه :
كُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَ بَصَراً وَ لِساناً ، فَبِى يَسْمَعُ ، وَ بى يُبْصِرُ ، وَبى يَنْطِقُ . « 1 »
من براى او گوش و چشم و زبانم ، به من مىشنود و به من مىبيند و به من سخن مىگويد .
حقيقت :
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ . « 2 »
هركس خود را بشناسد خدا را خواهد شناخت .
اين جا محقق گردد ، يعنى هر كه نفس را به پروانگى بشناخت ، حضرت او را به شمعى بشناخت . » « 3 »
به من فرمود پير راه بينى * مسيح آسا دمى خلوت گزينى
كه از جهل چهل سالت رهاند * اگر با دل نشينى اربعينى
نباشد اى پسر صاحبدلان را * بجز دل در دل شبها قرينى
هامش
( 1 ) - كشف المحجوب : 326 ؛ الولاية التكوينية لآل محمّد عليهم السلام : 233 .
( 2 ) - بحار الأنوار : 2 / 32 ، باب 9 ، حديث 22 ؛ عوالى اللآلى : 4 / 102 ، حديث 149 .
( 3 ) - مراحل السالكين : 51 .