كيستم ؟ چگونه ساخته شدهام ؟ كى مرا ساخته ؟ از كجا آمدهام ؟ براى چه آمدهام ؟ در اين سرا چه مىكنم ؟ وظيفهء من چيست و از اين جا به كجا مىروم ؟
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم * كه چرا غافل ز احوال دل خويشتنم
ز كجا آمدهام ، آمدنم بهر چه بود * به كجا مىروم آخر ، ننمايى وطنم
ماندهام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا * يا چه بوده است مراد وى از اين ساختنم
تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمائى * يك دم آرام نگيرم نفسى دم نزنم
ارزش خودشناسى انسان بر مقياس پاسخهاى صحيحى است كه به اين پرسشها ، البته به هر نسبتى كه درك طبيعى و معلومات اكتسابى شخصى زيادتر باشد مىتواند عميقتر فكر كند ، سؤالات را در سطح وسيعترى طرح نمايد ، پاسخهاى اساسىترى به آنها بدهد و خود را بهتر بشناسد .
قرآن چه زيبا در اين زمينه مىفرمايد :
وَ لَاتَكُونُواْ كَالَّذِينَ نَسُواْ اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلئِكَ هُمُ الْفسِقُونَ » « 1 »
و مانند كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند ، پس خدا هم آنان را دچار خود فراموشى كرد ؛ اينان همان فاسقانند .
« اصولًا خمير مايهء تقوى دو چيز است : ياد خدا يعنى توجه به مراقبت دائمى اللّه و حضور او در همه جا و همه حال ، و توجه به دادگاه عدل خداوند و نامهء
هامش
( 1 ) - حشر ( 59 ) : 19 .