رواياتى كه گذشت به گوشهاى از آن اشاره شود :
« ما قبول داريم كه جملهء :
ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ » « 1 »
آن گاه بر تخت فرمانروايى [ و حكومت بر آفرينش ] چيره و مسلط شد .
به منزلهء كنايه است ، امّا كنايه بودن منافات ندارد با اين كه يك حقيقت و واقعيّتى اين تعبير را ايجاب كرده باشد و استواى پروردگار بر عرش از قبيل سلطنت و استيلا و ملكيّت و امارت و رياست و ولايت و سيادت داير ميان خود ما ، امرى اعتبارى و قرار دادى و خالى از حقيقت نبوده باشد .
درست است كه ظواهر دينى از حيث بيان ، نظير بيانات ما و به صورت امورى اعتبارى است اما خداى سبحان در همه اين بياناتش حقايق و واقعياتى را بيان مىكند .
به عبارت ديگر ، گرچه معناى ملك و سلطنت و احاطه و ولايت و امثال آن در خداى سبحان همان معنايى است كه ما خود از اطلاق اين الفاظ نسبت به خود مىفهميم ، و لكن مصداقها با هم متفاوتند .
مصاديق اين الفاظ در نزد خداى تعالى امورى واقعى و حقيقى ولايق به ساحت قدس اويند و در نزد ما اوصافى ادّعايى ، ذهنى و امورى اعتبارى و قرار دادى هستند كه يك سر سوزن از عالم ذهن و وهم به خارج سرايت نمىكنند .
مثلًا ، اگر كسى را رئيس خود مىناميم از اين باب است كه تابع اراده و تصميم اوييم نه اين كه راستى جامعهء ما بدنى است و او سر آن بدن است . و همچنين اگر كسى را عضو اجتماع مىخوانيم براى اين نيست كه او راستى دست جامعه و يا دل و يا قلوهء آن است بلكه از اين باب است كه او نيز مانند دست و دل كه در تشكيل
هامش
( 1 ) - رعد ( 13 ) : 2 .