آنكه آنجا را به دست مسلمانان بازگرداندند . او به ساخت و تقويت آنجا اهتمام ورزيد و براى ساخت برج و بارو و خانهها و مساجد و مخازن آنجا مال فراوانى هزينه كرد . كار در شرف اتمام بود كه دشمن از دريا و خشكى با آنان به جنگ پرداخت . مسلمانان شكيبايى ورزيدند و خداوند كافران را ناكام گذاشت . سلطان ياد شده در صدد برآمد تا در دامنه كوه پيرامون خود از همه سو بارويى عظيم بسازد تا دشمن در مبارزهء با آن طمع نبندد و نتواند در هنگام محاصره كار را بر آنجا سخت كند . مردم چنين كارى را محال مىديدند . او اموال را خرج كرد و با كارگران به عدالت رفتار نمود و بارويى بر گردش كشيد كه آن را همانند هالهء ماه نو در بر مىگرفت . اين كوه بيست و چند سال در دست دشمن بود . سلطان ابوالحسن شش ماه آن را در محاصره گرفت و پسرش سلطان ابوعنان بر تقويت آن افزود . سلطان ابوالحسن اهميت نيروى دريايى را براى تضمين ارتباط ميان مغرب اسلامى و اندلس دريافت . پس فرمان ساخت و ايجاد ناوگانهاى فراوانى را به عنوان جهاد در اندلس صادر كرد و در اين كار اهتمام فراوان ورزيد » .
فرنگيها دشمنى را از سر گرفتند و براى تصرف نواحى باقيمانده در دست مسلمانان اندلس نيروهاى بسيارى را بسيج كردند . اهل اندلس خواستار حركت ابوالحسن مذكور گشتند . پس او خود به سبته ، بندر گذرگاه و محل ناوگانهاى مسلمانان آمد . ناگهان فرنگيها با كشتيهاى بى شمار سر رسيدند و از عبور او و كمك به مردم اندلس جلوگيرى كردند و او را در كشتيهايش به سختى درهم كوبيدند و بسيارى از آن كشتيها را به تصرف درآوردند . در خشكى نيز جنگ سختى درگرفت و مسلمانان به فرماندهى ابن احمر در آن شركت جستند .
فرنگيها در نبرد طريف پيروز شدند و بر جزيرهء خضرا چيره گشتند .
به دنبال آن سلطان ابوالحسن مرينى در سال 745 ه / 1344 م نامهاى به ملك صالح محمد بن قلاوون نوشت و وضعيت خطير پيش آمده در اندلس را شرح داد . كوه طريف همچنان در دست فرنگيان باقى ماند تا آنكه محمد - از بنى احمر - كه لسان الدين بن خطيب وزارت او را داشت - كوه و نيز كل سرزمين از جمله جيان را بازپس گرفت . « 1 »
هامش
( 1 ) . در بخشى نامهء بلند ابوالحسن مرينى به الملك الناصر محمد بن قلاوون چنين آمده بود : به حسب حسن نيت و به مقتضاى دوستى ، آنچه را كه در اينجا رو به افزايش است برايتان شرح مىدهيم و به موجب تأخير اين نامه به عرض آن جناب مىرسد : چون به اندلس فرمان كمك به ما رسيد و منادى نداى جهاد سر داد ، خبر يافتيم كه كافران طرفداران خود را از همه جا فراخواندهاند و پاپ ملعونشان از همه تقاضاى كمك كرده است و طوايف گوناگون را به قلب سرزمين اندلس فراخوانده و اطراف آن را به تصرف خود درآورده است ؛ تا كلمهء اسلام را از آن پاك كنند و سايه ايمان را از آنجا برچينند . ما فرماندهان ناوگانها را با نيروهايشان پيش فرستاديم و خود به دنبال آنها به سوى سبته در منتهاى مغرب اقصى و دروازهء جهاد حركت كرديم . اما پيش از رسيدن ما ، دشمن كافر آن را به تصرف درآورده و كشتيهاى طاغوتيان به كمك يكديگر گذرگاه عبور ما را بسته بود . آنان كشتيهاى بىشمارى آورده و در محل گذرگاه به كمين گذاشته و از سراسر شهرها آمده و در جزيرهء خضرا تجمع كرده بودند . . . كشتيهاى ما در بنادر ساحلى به راه افتاد تا آنكه 67 كشتى جنگى ما نابود شد . ما در جزيرهء سپاه نيرومندى داشتيم كه از قدرت جنگى بالايى برخوردار بود و دشمن را به هيچ نمىگرفت و دشمن در ميان آنان همانند خالى سفيد بر شترى خاكسترى بود . محاصرهء ما در دريا مدت سه و نيم سال به درازا كشيد و در خشكى دو سال جنگ تن به تن داشتيم ، در نتيجه آذوقه رو به پايان رفت به طورى كه مردم آذوقه نصف ماه را نداشتند و هيچ كمكى هم نمىرسيد . شمار ساكنان به جز زن و كودك بيش از ده هزار تن بود . در اين هنگام سلطان اندلس به ما نامه نوشت و اجازهء عقد پيمان صلح را خواستار شد ما نيز اجازه داديم و صلحى بيست ساله به امضا رسيد » . ( نفح الطيب ، مقرى ، ج 4 ، ص 386 - 394 ) .