تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ زندگانى امام حسن (ع) (فارسى) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
و در پاسخ يكى از خوارج كه با كمال بى ادبى به ايشان گفت : « سلام بر تو اى خوار كنندهء مؤمنان » ، فرمود : واى بر تو ، اى خارجى ! با من به خشونت سخن مگوى . آنچه ما را به قبول صلح وادار كرد ، رفتار ناهنجار شما بود كه پدرم را كشتيد و به من خنجر زديد و اردوگاهم را غارت كرديد . شما وقتى كه به جنگ صفين مىرفتيد ، دينتان پيشاپيش دنيايتان بود و امروز دنياتان پيشاپيش دين شماست . « 1 »

باز گشت به مدينه

امام حسن ( ع ) پس ازاين سخنرانى چند روزى در كوفه ماند امّا چهره‌اى گرفته و دلى پردرد داشت ؛ زيرا از يكسو با زخم زبانها وشماتتهاى مردم نادان و ظاهر بين كوفه مواجه بود و از سوى ديگر ، با آزارها و ناسزاگوييهاى معاويه و عمّال او . اين حالت براى آن حضرت بسيار رنج آور بود ؛ از اين رو تصميم به هجرت و باز گشت به مدينه گرفت واصحاب وياران خود را در جريان آن قرار داد . « مسيّب بن نَجَبَهء فزارىّ » و « ظبيان بن عُمارهء تَيْمىّ » براى توديع نزد او آمدند . امام ( ع ) در اين ديدار فرمود : « سپاس خداى را كه بركار خود مسلّط است . اگر همهء آفريده‌ها گرد آيند تاجلو آنچه را كه بايد بشود بگيرند نخواهند توانست » . « 2 » « مسيّب » و « ظبيان » پيشنهاد ماندن در كوفه را كردند . امام ( ع ) فرمود : راهى براى ماندن ندارم . « 3 » و چون روز ديگر شد از كوفه خارج شد . هنگامى كه به « دير هند » رسيد ، نگاهى به كوفه افكند و شعر ذيل را خواند :

وَلا عَنْ قِلىً فارَقْتُ دارَ مَعاشِرى * هُمُ الْمانِعُونَ حَوْزَتى وَ ذِمادى « 4 »
هامش
( 1 ) تذكرة الخواص ابن جوزى ص 181 .
( 2 ) شرح ابن ابى الحديد ج 16 ص 16
( 3 ) همان
( 4 ) همان
تاريخ زندگانى امام حسن (ع) (فارسى) — صفحة 74 | على رفيعى