در برابر او يارى كنى و من سوگند ياد مىكنم و با خدا پيمان مىبندم كه هر گاه پيروزى نصيب من شد ، هر يك از دو شهر ( كوفه و بصره ) را كه بخواهى به تو واگذارم .
ابو مجاهد گويد : زياد بن خصفه اين داستان را برايم حكايت كرد و گفت : وقتى سخن معاويه به پايان رسيد ، من حمد و ثناى خداوند بجا آوردم و آنگاه به او گفتم :
به درستى كه من از پروردگارم داراى بينشى استوار هستم و به آنچه او به من ارزانى فرموده آگاهم . پس هرگز پشتيبان جنايتكاران نخواهم بود . سپس برخاستم .
معاويه رو به عمرو بن عاص ( كه در كنارش بود ) كرد و گفت : نشده است كه مردى از ما با مردى از آنان سخن بگويد و پاسخ خوب بشنود . آنها را چه مىشود ، خدا دست و پاى آنان را قطع كند ! دلهاى همهشان مانند دل يك مرد است ! « 1 »
پيكار با خوارج
از آنجا كه زياد ، مورد اعتماد اميرمؤمنان على ( ع ) بود ، آن حضرت از وى جهت تعقيب و تنبيه منافقان استفاده مىكرد و مسؤوليت سركوب مخالفان را به وى مىسپرد .
هنگامى كه خِريّت بن راشد پس از جنگ صفين و برقرارى حكميت نزد على ( ع ) آمد و به آن حضرت گفت : به خدا سوگند پيرو دستورات تو نخواهم بود ، حضرت به او فرمود : بيا تا حقيقت امر را برايت روشن سازم . وى به حضرت گفت :
فردا جهت بيان حقايق نزد شما خواهم آمد . و آنگاه كه از حضرت جدا شد ، عبدالله بن قُعَين به دنبال خِرّيت رفته و مسائل را از نزديك ديد و به آن حضرت گزارش داد . على ( ع ) دانست كه او قصد آشوب به پا كردن دارد . در اين هنگام زياد بن خصفه ايستاد و دربارهء آنها به حضرت چنين گفت :
هامش
( 1 ) . وقعة صفين ، نصربن مزاحم ، ص 198 ؛ كامل ابن اثير ، ج 3 ، ص 289 ؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 4 ، ص 21 ؛ اعيانالشيعة ، ج 7 ، ص 77 ؛ بحارالانوار ، ج 8 ، ص 450 ، چاپ سنگى .