تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
را با شمشيرهاى خود قطعه قطعه كردند . در همان حال مردى را از اهل ذمه كه همراه او بود بازداشت كردند و از وى پرسيدند : چه دينى دارى ؟ گفت : يهودى هستم . گفتند : آزادش كنيد ، و او را آزار نرسانيد . آن مرد ذمى نزد ما آمد و ما را از واقعه آگاه نمود . من از خود آنان جوياى حال شدم ولى هيچ يك از آنان اطلاعى به من نداد از اميرمؤمنان مىخواهم كه تكليف مرا با آنان روشن كند به خواست خدا . على ( ع ) پاسخ نامهء او را نوشت و همچنين طى نامه‌اى به زياد چنين فرمود : اما بعد ، من به تو فرمان داده بودم كه در دير ابوموسى فرود آيى تا دستور من به تو برسد و اين بدان جهت بود كه نمىدانستم آنها در كجايند . اكنون به من گزارش رسيده كه آنها به سمت روستايى از روستاهاى اطراف كوفه رفته‌اند . به تعقيب ايشان بپرداز و سراغشان را بگير كه آنان مرد مسلمان نمازگزارى از اهل اطراف را كشته‌اند . هر گاه به ايشان دست يافتى آنان را به سوى من بازگردان و اگر از اين كار سر باز زدند ، با مددخواهى از خدا با ايشان وارد جنگ شو كه آنها از حق جدا شدند و خون ناحق به زمين ريختند و راه‌ها را ناامن كرده‌اند . والسلام . عبدالله بن وال ( پيك على ( ع ) ) گويد : نامه را از آن حضرت گرفتم ، ( و درآن روز من جوان بودم ) و پاسى از راه را پيمودم آنگاه نزد آن حضرت باز گشتم و گفتم : اى اميرمؤمنان ، پس از آن كه نامه‌ات را به زياد بن خصفه رساندم ، اجازه مىدهى به نيروهاى او بپيوندم و با دشمنانت جنگ كنم ؟ على ( ع ) فرمود : اى فرزند برادر ، اين كار را انجام ده ، به خدا سوگند من اميدوارم كه تو در راه حق از بازوان من باشى و از ياران من بر گروه ستمكاران . ( عبدالله بن وال ) گويد : به خدا سوگند دوست ندارم كه به جاى اين گفتار او ،