كارى مهم فراخوانده و فرمان داده است كه با مردان قبيلهء خود بر اين كار قيام كنم و خواستهء او را برآورده سازم و شما پيروان و ياوران او هستيد ، و اعتمادش بر شما از ديگر قبيلههاى عرب بيشتر است ، پس هماكنون داوطلبانه با شتاب هر چه بيشتر آماده شويد .
ساعتى نگذشت كه يكصد و سى رزمنده اطراف او گرد آمدند . زياد گفت :
همين تعداد ما را بس است بيشتر از اينان نمىخواهيم . آنگاه به راه افتاد تا از پل گذشت و سپس به دير ابوموسى رسيد و در آنجا فرود آمد و بقيهء روز را در انتظار فرمان على ( ع ) سپرى كرد .
عبدالله بن وال تيمى گويد : من نزد اميرمؤمنان ( ع ) بودم كه پيكى از راه رسيد و با خود نامهاى از قرظة بن كعب انصارى ( يكى از كارگزاران آن حضرت ) داشت .
متن نامه اين بود : به بندهء خدا على اميرمؤمنان ، از قرظة بن كعب . درود بر تو ، سپاس خدايى را كه يگانه است و جز او خدايى نيست . من اميرمؤمنان را آگاه مىكنم كه گروهى اسب سوار از سوى كوفه آمدند و از اين جا گذر كردند و متوجه سمت « نِفْر » ( شهرى در كنار رودخانهء نرس ) شدند ، در اين هنگام ، مردى از دهقانان پايين فرات به نام « زاذان فرخ » كه اسلام آورده و نماز به پا مىداشت ، از نزد دايىهايش مىآمد . اين جماعت با او روبرو شدند و از او پرسيدند :
تو مسلمانى يا كافر ؟
گفت : مسلمانم .
گفتند : دربارهء على چه مىگويى ؟
گفت : سخن نيك دربارهء او مىگويم ، مىگويم او اميرمؤمنين و سرور بشر و جانشين رسول خدا ( ص ) است .
گفتند : كافر شدى اى دشمن خدا ! آنگاه گروهى از ايشان به او حمله كردند و او
سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 107
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١٠٧