زياد و پسر عمويش
پس از فرار يزيد بن حُجَيّه آن حضرت او را نفرين كرد و به مردم فرمود : شما آمين بگوييد . عِفاق بن شرحبيل منافق گفت : آيا نفرين بر بزرگان ما مىكنيد ؟ ياران على ( ع ) برخاستند و عفاق را زدند .
زياد بن خصفه كه از مشاوران على ( ع ) بود گفت : عمو زادهام را به من واگذاريد ، و با اشارهء على ( ع ) مردم دست از عفاق برداشتند . زياد دست او را گرفت و از مسجد بيرون برد . و در حين راه رفتن گرد و خاك از صورت عفاق پاك و او را نصيحت مىكرد . . . و ابياتى بدين شرح سرود :
عفاق را به رستگارى فرا خواندم اما او خواست مرا فريب دهد ،
و خشمناك از برابر من روى گردان شد .
اگر من از عفاق دفاع نكرده بودم ، هرآينه او راه نابودى در پيش داشت .
به او مىگفتم كه رستگارى در پيروى از ماست .
او سر ناسازگارى داشت و با جدال ، فتنهانگيزى مىكرد .
هر چند عفاق با ما دمساز نباشد ،
ما برحقيم تا آنجا كه مرغ خوشخوان ، آواز بخواند .
خداوند ما را از عفاق بىنياز خواهد كرد .
هنگامى كه ياران آمادهء پيكار شوند ،
قبيلههاى سلحشورى به ياريمان خواهد فرستاد ،
و برابر آنها از قبايل يمنى كه در روز نبرد پيشرو هستند ،
عدد آنها در فزونى برابر بادانههاى خاك است و فرمانبردارى ايشان ،
بىمانند است و در روز جنگ شكست ناپذيرند . « 1 »
هامش
( 1 ) . الغارات ثقفى ، ج 2 ، ص 528 .