كيفيت اين حلف و معاهده بدين صورت بود كه رئيس قبيله در ميان مجمع قوم و اجتماع سران عشاير به پا مىخاست و دست تازه وارد را به دست گرفته به عنوان معرفى بلند مىكرد و مىگفت : « هذا مِنّى وَ انَا مِنْهُ : لَحْمُهُ لَحْمى ، دَمُهُ دَمى ، هَدْمُهُ هَدْمى ، حَرْبُهُ حَرْبى ، سِلْمُهُ سِلْمى ، ثارُهُ ثارى ، لَهُ مالَنا وَ عَلَيْهِ ما عَلَيْنا . » « 1 » يعنى : اين شخص حاضر از من است و من از اويم : گوشت او گوشت من است خون او خون من است ، شكست او شكست من است ، جنگ با او جنگ با من است ، آشتى با او آشتى با من است ، خونخواهى او خونخواهى من است . اين مرد در غم و شادى ما شريك خواهد بود . بنابر اين خروج از تابعيت نيز مسألهاى بود كه گاه به صورت لعن و طرد انجام مىگرفت ، يعنى رئيس قبيله ، يك نفر را به جرم شرارت و جنايت ، و خوى ماجراجويى كه اغلب باعث دردسر و غرامت و جنجال مىشد ، از انتساب قبيلهء خود طرد مىكرد و به خاطر اين كه افراد قبيلهاش را از مسئوليت جرائم او تبرئه كند ، در موقع مناسب ( ايام حج ، اجتماع بازار عكاظ و غيره ) شخصاً يا به وسيلهء نايب خود رسماً به تمام قبايل اعلام مىكرد كه « فِلانٌ لَيْسَ مِنّى وَ لا انَا مِنْهُ » فلانى از قبيلهء ما نيست و ما هم با او پيوند و اتصالى نداريم . يك چنين فردى اگر موفق مىشد و مىتوانست حمايت قبيلهء ديگرى را به صورت حلف يا جوار ، براى خود كسب كند ، به زندگى عادى باز مىگشت ، و گرنه مجبور مىشد ، به نام صعلوك ، در سر كوهها و داخل مغازهها آشيان كرده از راهزنى و اختلاس معيشت خود را تأمين كند . و چه بسا ناچار مىشد به امثال و اقران خود پيوسته تا به صورت دستههاى چند نفرى به زندگى خود ادامه دهند . « 2 » از اين نمونه افراد حليف ، در تاريخ عرب جاهلى فراواناند . حتى جمع كثيرى از بزرگان صحابه به عنوان پناهنده و حليف بنى فلان شناخته مىشوند ، از جمله ياسر ، پدر عمار صحابى معروف ، است كه به جستجوى برادران مفقودش به مكه آمد و با ابو حذيفهء مخزومى پيمان بست ، بعد با كنيز او به نام سميه ازدواج كرد و عمار از او متولد شد .
عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 366
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص٣٦٦
هامش
( 1 ) . الدر المنثور ، ج 2 / 150 قال : اخرجه عبد بن حميد و ابن ابى حاتم من ان ابى مالك . تفسير ابوحيان ، ج 3 / 42 .
( 2 ) . تاريخ العرب ، ج 4 / 388 ، 410 ، 411 ، روض الانف / 93 ، 94 ، سيرهء ابن هشام ، ج 1 / 134 ( ذيل صفحه - شرح حال عبداللَّه بن جدان ) ، بلوغ الارب ، ج 3 / 27 ، اغانى ، ج 3 / 63 ( هلال بن اسعر ) ، ج 9 / 95 ( عامر بن جوين ) . معاجم لغت ( خلع ، طرد ، لعن صعلوك لهزم ) .