يا به انصاف حق مرا به من بازگردان ! يا شمشير خود را برگيرم ، و در ميان مسجد رسول خدا به پا ايستاده فرياد بركشم : يا لحلف الفضول !
عبداللَّه بن زبير ، بزرگ بنى اسد ، كه در مجلس حضور داشت ، گفت : و من نيز سوگند ياد مىكنم كه اگر حسين فرياد حلف الفضول بركشد ، من نيز شمشير خود برگيرم و در كنار او به حمايت بايستم ، تا اينكه منصفانه به حق خود برسد ، يا هر دو با هم كشته شويم .
اين سخن به مسور بن مخرمه ، بزرگ بنى زهره ، رسيد ، او نيز مانند ابن زبير سوگند حمايت ياد كرد . خبر به عبدالرحمن بن عثمان ، بزرگ بنى تيم ، رسيد ، او نيز سوگند ياد كرد كه به وفادارى حلف الفضول از حسين حمايت كند .
موقعى كه وليد بن عتبه از اتحاد رؤساى قبايل تيم ، زهره ، اسد ، بنى هاشم ، مطلع و از مراسم سوگند وفادارى آنان با خبر شد ، چارهاى جز راه انصاف نيافت ، و حسين ( ع ) را راضى كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 1 / 134 ؛ اغانى ، ج 17 / 295 ، و در روايت ديگرى كه اغانى در ص 296 - 297 مىآورد ، اين جريان با مختصر اختلافى بين حسين ( ع ) و خود معاويه صورت گرفته است . و در هر صورت جاى بسى تأسف است كه مانند معاويه و وليد ، كه در رأس جامعهء اسلامى قرار گرفته بودند و بايد مانع هرگونه ظلم و ستم باشند ، خود متصدى ظلم و ستم مىشدند ، حتى نسبت به حسين سبط رسول خدا شخصيتى معروف و مورد احترام همگان ، تا آنجا كه آن سرور جز با توسل به حلف الفضول و جلب حمايت سران قبايل نتوانست حق خود را باز يابد .
واقع مطلب اين است كه دين اسلام و پرتو نور قرآن در قلب اين گونه افراد جايگزين نشده بود ، و قوانين و احكام جاهليت در نظر آنان محترمتر و مورد اعتبار بيشترى بود ، لذا ابن زبير و ساير بزرگان قريش نمىگفتند حسين پسر پيامبر است و نبايد حق او ضايع شود و حتى اين رعايت را نمىكردند كه در اثر دين جدش به عزت و نعمت رسيدهاند ، ولى موقعى كه پاى احساب جاهليت و سوگند اجدادشان به ميان مىآمد ، حاضر مىشدند كه تا سر حد جان فداكارى كنند و در برابر معاويه و استاندارش بايستند ، چنان كه معاويه و استاندارش خود را از حميت دينى مردم در امان مىديدند ، ولى از حميت جاهليت و قومى آنان خائف و ترسان بودند .
از جمله همين معاويه ، بر خلاف نص صريح پيامبر : « الولد للفراش و للعاهر الحجر » ، زياد بن عبيد را طبق قانون جاهليت به عنوان زنازادهء ابوسفيان به برادرى خود ملحق ساخت و موقعى كه عبدالرحمن بن ارطاة ، حليف جدش حرب بن اميه ، در اثر شرب خمر محدود شده در ملأعام هشتاد تازيانه خورد ، به مروان بن حكم امير مدينه چنين نوشت :
« اما بعد حليف و هم پيمان جدم حرب بن اميه را در برابر مردم هشتاد تازيانه زدى ، اگر او حليف پدرت مروان بود ، يك چنين رسوايى بر او روا نمىداشتى ، به خدا سوگند ، يا اينكه حد خود را ابطال كرده صريحاً در برابر مردم مىگويى كه حد به صورت خطا و اشتباه بر او جارى شده ، و او را به حرمت و حيثيت سابق بر مىگردانى ، و يا من خود حد تو را ابطال مىكنم و دستور مىدهم هشتاد تازيانهء تو را به دست خودش قصاص كند » .
« آيا نشنيدهاى كه ابن ارطاة در شعر خود مىگويد :و انى امرؤ حلف الى افضل الورى * عديداً اذا ارفضت عصا المتخلفيا نشنيدهاى كه در شعر ديگر خود گفته است :سموت بحلفى للطوال من الربى * و لم تلقنى قنا لدى مبرك الجرب »البته مروان حكم بعد از رسيدن نامهء معاويه ، چارهاى جز اين نديد كه به رغم انف خود ، رسماً به روى منبر رود و خود را خطا كار معرفى كند و شهود قضيه را تخطئه كند ، و ابن ارطاة فاسق فاجر را به عدالت و احترام شايستهء بستايد ( اغانى دارالكتب ، ج 2 / 246 - 251 ) .