بِهِ الْجَبابِرَةُ » « 1 » يعنى ، « با من آنچنان كه با پادشاهان و جبابره سخن مىگويند ، سخن نگوييد . » و يا عمر ، خليفهء دوم ، آنگاه كه بالاى منبر ، ضمن سخنرانى مىگويد : اگر پايم را كج گذاشتم ، به من تذكر دهيد ، عربى بيابان نشين ، شمشير از نيام مىكشد و مىگويد : اگر پايت را كج گذاشتى ، با اين شمشير راستت مىكنم ! اينها همه نتيجهء تعليمات پيامبر اكرم ( ص ) بود كه كسى نتواند به مردم سطوت بفروشد و بر بندگان خدا چونان جبابره ، حكومت كند . در فرهنگ نبوى ، داشتن قدرت و رياست ، قرين بازخواست و مسئوليت مىباشد . و طبيعى است قدرت در چنين آيين و فرهنگى ، بالاصالة از هيچگونه ارزشى برخوردار نبوده و ماهيتاً مطلوب نيست ، بلكه قدرت ، ابزارى است براى اجراى عدالت و نشر و گسترش دين . يعنى قدرت ، موضوعيت ندارد ، بلكه طريقيت دارد . براساس اين بينش ، صاحبان قدرت و رياست ، مىبايست خدمتگزاران دين و دنياى مردم باشند ، نه تشنهء حكم راندن و بزرگى فروختن . امّا ، آنگاه كه بنى اميه خلافت را ، به ابزار تبديل كردند ، قدرت معنا و مفهومى دگرگونه پيدا كرد ؛ و قدرتمندان ، اعم از خليفه و امير و ولى و حاكم ، به خاطر قدرتشان تقدّسى ويژه يافتند ، تا جايى كه « تقدس قدرت » به يك فرهنگ عمومى تبديل شد . چنانچه مغيرة بن شعبه ، به حجر بن عدى ( شهيد راه نبوّت ) سفارش مىكند : « اتَّقِ السُّلْطانَ ، اتَّقِ غَضَبَهُ وَ سَطْوَتَهُ . » « 2 » بدينوسيله به تدريج ، فرهنگ « اتّق اللَّه » ، كه بر مبناى اصل امر به معروف و نهى از منكر در جامعهء اسلامى جا افتاده بود ، جاى خود را به « اتّق السلطان » ، كه مبنايى مادّى و دنيوى داشته و داراى ماهيّت تسليم و تملّق براى حفظ موقعيت است ، داد . طبيعى است مردمى كه در اين هنبثه و فرهنگ مخرّب تربيت مىشوند ، دين و تقوا را نيز ، در قدرت و سلطنت جستجو مىكنند و به نظر آنان هر كس رئيس است ، باتقواست و هر كه رياستش عالىتر ، تقوايش كاملتر .
عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 310
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص٣١٠
هامش
( 1 ) . دشتى و محمدى ، المعجم المفهرس نهج البلاغه ، ص 79 ، اصل حديث : فَلَا تُكَلِّمُونِى بِما تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبابِرَةُ .
( 2 ) . تاريخ ابن عساكر ، ج 1 ، ص 371 ، يعنى ؛ « از پادشاه و خشم و غضب و سطوتش بترس و بر حذر باش ! » .