گفت چرا من حرفى زدم كه اين همه حيوان - مثلًا پنج تا ، ده تا طوطى - با شنيدن اين حرف ، جانشان را از دست دادهاند ! اما گذشته بود ؛ كارى نمىتوانست بكند .
تاجر برگشت ؛ وقتى به خانهء خودش رسيد ، سراغ قفس طوطى رفت گفت : پيغام تو را گفتم ؛ گفت : چه جوابى دادند ؟ گفت : تا پيغام تو را از من شنيدند ، همه از بالاى درختها پر پر زدند ، روى زمين افتادند و مردند !
تا اين حرف از زبان تاجر بيرون آمد ، يك وقت ديد همين طوطى هم در قفس ، پر پر زد و كف قفس افتاد و مرد ! خيلى متأسف و ناراحت شد . در قفس را باز كرد ، طوطى مرده بود ديگر ، نمىشد نگهش دارند ؛ پايش را گرفت و آن را روى پشت بام ، پرتاب كرد . تا پرتاب كرد ، طوطى از وسط هوا بنا به بال زدن كرد و بالاى ديوار نشست ! گفت : از تو تاجر و دوست عزيز ، خيلى ممنونم ، تو خودت وسيلهء آزادى من را فراهم كردى . من نمرده بودم ، خودم را به مردن زدم ! و اين درسى بود كه آن طوطىها به من ياد دادند ؛ تا فهميدند كه من اينجا در قفس ، اسير و زندانيم ، با چه زبانى به من بگويند كه چه كار بايد بكنم تا نجات پيدا كنم ! عملًا به من نشان دادند كه بايد اين كار را بكنم تا نجات پيدا كنم بمير تا زنده شوى ! و من پيغام آنها را از تو گرفتم ؛ اين درس عملى بود كه با فاصلهء مكانى ، از آن منطقه به من رسيد . من از آن درس استفاده كردم .
بنده آن روز - بيست و چند سال پيش - به آن برادران و خواهرانى كه اين حرف را مىشنيدند ، گفتم عزيزان من ، امام حسين به چه زبانى بگويد كه تكليف شماها چيست ؟
شرايط ، همان شرايط است ، زندگى ، همان جور زندگى است ، اسلام هم همان اسلام است ؛ خوب ، امام حسين به همهء نسلها عملًا نشان داد . اگر يك كلمهء حرف هم از امام حسين نقل نمىشد ، ما بايد مىفهميديم كه تكليفمان چيست .
ملتى كه اسير است ، ملتى كه در بند است ، ملتى كه دچار فساد سران است ، ملتى كه دشمنان دين بر او حكومت مىكنند و زندگى و سرنوشت او را در دست گرفتهاند ، بايد از طول زمان بفهمند كه تكليفش چيست ؛ چون پسر پيغمبر - امام معصوم - نشان داد كه در چنين شرايطى بايد چه كار كرد .
با زبان نمىشد . اگر اين مطلب را با صد زبان مىگفت و خودش نمىرفت ، ممكن نبود اين پيغام از تاريخ عبور كند و برسد ؛ امكان نداشت . فقط نصيحت كردن و به زبان گفتن از تاريخ
عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 220
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص٢٢٠