معاويه درست پيش بينى كرده بود ؛ اما جوان خودسر و لوس و مغرور گوش به حرف پدر نداد ، تا شد آنچه شد . اما تقدير الهى همين بود ، كه يزيد جوان فاسق مغرور ، زمامدار خلافت اسلامى شود با امام حسين ( ع ) بدرفتارى كند ، تا امر به حادثه كربلا منجر شود و در نتيجه دين اسلام وكتاب آسمانى قرآن باقى و محفوظ بماند .
إنَّا نَحْنُ نَزَّلْنا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ
ما قرآن را فرو فرستاديم و همانا ما نگهدار آن هستيم .
مصطفى را وعده داد الطاف حق * گر بميرى تو ، نميرد اين سبق
اين جا يك نكته تاريخى را اشاره مىكنم ، كه مربوط به اختلاف مورخان و مقتلنويسان است .
جماعتى نوشتهاند ، كه در وصيت معاويه به يزيد نام عبدالرحمان بن أبى بكر نيز برده شده بود ، بعضى سعد بن أبى وقاص را هم اضافه كرده و نوشتهاند كه معاويه در هنگام وفاتش نام اين دو نفر را برده بود و به يزيد سفارش كرده بود ، كه با آنها نيز مدارا داشته باشد ، اما حق مطلب چنان است كه ابن أثير و محققان ديگر نوشتهاند ؛ كه در اين وصيت اسمى از اين دو نفر نبود . چرا كه وفات معاويه در سنه شصت اتفاق افتاد و عبدالرحمان بن أبى بكر و سعد بن أبى وقاص هر دو قبل از آن تاريخ فوت شده بودند .
وفات عبدالرحمان را بعضى در سنه پنجاه و هشت هجرى وبرخى پنجاه و شش نوشتهاند و وفات سعد بن أبى وقاص را نيز در حوالى سنه پنجاه و پنج همان سالى است كه معاويه استخلاف يزيد را عنوان كرده بود . پس هيچ كدام از اين دو نفر در سنه شصت هجرى اصلًا حيات نداشتند ، تا مورد وصيت معاويه قرار گرفته باشند .
به نظر اين حقير در اين باره بين دو واقعه ، كه محتوى يك مضمون است تخليط شده است .
داستان مخالفت عبد الرحمان بن أبى بكر و سعد بن أبى وقاص با بيعت يزيد مربوط به همان حدود سنه پنجاه و پنج هجرى است كه معاويه استخلاف يزيد را عنوان كرد و براى او از مردم بيعت گرفت . در آن موقع بود ، كه آن دو نفر نيز مثل عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بن زبير و حضرت امام حسين ( ع ) زير بار وليعهدى يزيد نرفتند و عمل معاويه را زشت و نامعقول شمردند .