مىبارد ؛ اينجا حساب اقيانوس است كه قطرههاى پليدىها را در خود فرو مىبرد و همه جا را پاك مىكند .
آرى ، يكى از خصايص انبيا و مصلحان بزرگ بشرى همين است ، كه خوى گذشت و سماحت و اغماض و كرم و بزرگوارى دارند و باطن اشخاص را مىبينند .
پاسبان آفتابند أوليا * در بشر واقف ز اسرار خدا
بندگان خاص علّام الغيوب * در جهان جان جواسيس القلوب
اما به هيچ وجه از ارشاد و احسان به ايشان كوتاهى نمىكنند .
انبيا مظهر صفت رحمانىاند ، كه بر دوست و دشمن هر دو رحمت و شفقت دارند .
آب بهر آن ببارد از سماك * تا پليدى را كند از خبث پاك
زبان حال أوليا و أنبيا در دعوت و اصلاح بشر اين است :
اشتران بختييم اندر سبق * مست و بى خود زير محملهاى حق
از همه اوهام و تصويرات دور * نور نور نور نور نور نور
أبوسفيان
أبوسفيان ، صخر بن حرب بن اميّة بن عبدالشّمس يكى از اعدا و دشمنان سرسخت اسلام بود ، كه بيشتر جنگهاى طوايف را بر ضدّ پيامبر ( ص ) ، تحريكات و كمكهاى مالى و نقدى او تشكيل مىداد و از آن وقت كه اسلام ظاهر شد ، تا آن موقع كه بهطور كراهت و اجبار اسلام آورد ، يك دم از دشمنى با پيامبر ( ص ) و مسلمانان در آشكارا و پنهان آسوده ننشست . او نيز مثل حكم بن عاص در سال فتح مكّه ، يعنى سنهء هشتم هجرى اسلام آورد . ولى در باطن هرگز مسلمان نشد و مسلمان هم نبود . براى اين كه اين سخن را بدون دليل نخوانده باشيد ، عرض مىكنم ، كه أبوسفيان هشتاد و هشت سال عمر كرد و در سال سى و يك هجرى فوت شد .
بنابراين در سال فتح مكّه شصت و پنج سال داشت . آيا كسى كه در خون او و در سرشت او و خوى او كفر و ضلالت از ديرباز ريشه كرده و شصت و پنج سال در اين حال زيسته باشد ، مىتوان تصوّر كرد ، كه واقعاً ماهيّت او منقلب شده و حقيقت اسلام را پذيرفته باشد ؟ پسرش معاويه و نوهاش يزيد نيز در كفر و نفاق وارث او بودند .