همان واقعه پس از آن كه خبر شكست كفّار را شنيد ، به بدترين حال مرد يعنى دقمرگ شد و يك عدّه مثل حكم بن عاص و أبوسفيان به نفاق و دورويى و تزوير ، اسلام اختيار كردند و همين ورودشان در حوزهء اسلامى خطرى بزرگ براى اسلام بود ؛ كه نتيجههاى شوم به بار آورد .
حكم بن عاص و أبوسفيان هر دو در سال فتح مكّه كه على الأصح سنهء هشتم هجرى بود ، از روى كراهت و اجبار مسلمان شدند .
حكم بن عاص در ظاهر اظهار اسلام مىكرد و در پشت سر و پنهانى چون با دوستان كافرپيشهء خود برمىخورد ، پيامبر ( ص ) را سخريه مىزد و به نفع كافران جاسوسى مىكرد ، تا وقتى كه پيامبر اكرم ( ص ) او و پسرش مروان هر دو را طرد كردند و آنها همچنان مطرود بودند ، تا زمان خلافت عثمان دوباره در حوزهء اسلام راه يافتند .
مروان بن حكم در دستگاه عثمان سمت منشىگرى داشت ، بعد هم به معاويه پيوست و بر ضدّ على ( ع ) قيام نمود و در پاداش آن از سوى معاويه به حكومت مدينه دست يافت و در آخر هم به خلافت رسيد .
ملاحظه كنيد ، كسى كه مبغوض و مطرود رسول خدا ( ص ) و على ( ع ) و حتّى شيخين أبوبكر و عمر بود ، وقتى كه به خلافت و سلطنت اسلامى رسيد ، چه مىتوانست داشته باشد ، غير از اعمال ننگين و شرمآور دولت مروانيان كه سر تا پا مايهء ننگ و بدبختى اسلام بودند .
خواهيد گفت ، با وجود اين كه پيغمبر ( ص ) و حتّى جماعتى از سران اصحاب او از باطن أبوسفيان و حكم بن عاص و امثال ايشان آگاه بودند ، چگونه اسلامِ ايشان را پذيرفتند ، حتّى مورد احترام و انعامشان نيز قرار دادند ، البتّه كار ردّ و قبول بهدست خود پيامبر ( ص ) بود ، ديگران هم تابع و مطيع بودند ؟
در جواب عرض مىكنم اين جا است كه در قاموس بشريّت حساب انبياء و رسولان كه از سوى حق مأمور دعوت و اصلاح بشر بودهاند ، با ساير افراد بشر اعم از غنى و فقير و عالم و جاهل و شاه و گدا و رئيس و مرئوس و . . . جدا مىشود ؛ اينجا ديگر عظمت روح پيامبر كار مىكند ، كه از هوى و هوس و كينهتوزى و غرضورزى و ديگر صفات و خصال بشريّت منزّه است ؛ اينجا حساب باران است ، كه بر زمين داير و باير ، سرسبز و شورهزار هر دو يكسان
عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 174
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١٧٤