تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
حسين از بلاد تو بدون بيعت كوچ دهد وى به قوّت و عزّت اولى است و تو به ضعف و عجز ، و من شنيده‌ام كه عمر با حسين دوستانه رفتار مىكند و بيش‌تر شب را بين العسكرين با هم صحبت مىدارند . عبيداللَّه گفت نيكو رأى زدى ، اين نوشتهء مرا بگير و نزد عمر برو و بگو با حسين بگويد كه بايد در تحت حكومت امير در آيى و با اصحاب نزد وى روى و گرنه آمادهء قتال باش و چنان چه ابن سعد اين حكم را متمشّى نساخت گردنش بزن و خود امير سپاه باش و به ابن سعد نوشت : « انّى لَمْ ابْعُثُكَ الَى الْحُسَيْنِ لِتَكُفَّ عَنْهُ وَ لا لِتَقْعُدَ لَهُ عِنْدى شافِعاً انْظُرْ فَانْ نَزَلَ الْحُسَيْنُ وَ اصْحابُهُ عَلَى الْحُكْمِ وَاسْتَسْلِمُوا فَابْعَثْ بِهِمْ الَىَّ سِلْماً وَ انْ ابَوْا فَارْجَفَ الَيْهِمْ حَتَّى تَقْتُلَهُمْ وَ تُمْثِلُ بِهِمْ فَانَّهُمْ لِذلِكَ مُسْتَحِقُّونَ فَانْ قَتَلَ الْحُسَيْنُ فَاوْطِىءِ الْخَيْلَ صَدْرَهُ وَ ظَهْرَهُ فَانَّهُ عاقٌّ شاقٌّ قاطِعٌ ظَلُومٌ فَانْ انْتَ مَضَيْتَ لِأَمْرِنا جَزَيْناكَ جَزاءَ السَّامِعِ الْمُطيعِ وَ انْ انْتَ ابَيْتَ فَاعْتَزِلْ جُنْدَنا وَ خَلِّ بَيْنَ شِمْرٍ وَ بَنِى الْعَسْكَرِ . » شمر چون به كربلا آمد نامهء عبيداللَّه به عمر داد عمر بر وى برآشفت و گفت همانا تو نگذاشته‌اى كه صوابديد و صلاح بينى من متمشّى گردد و اين كار به سازش بگذرد ؛ حسين تحكّم عبيداللَّه را هرگز نخواهد پذيرفت . به خدا همان دل كه پدرش على داشت در ميان دو پهلوى اوست . شمر گفت حالا چه مىكنى ؟ گفت سردارى سپاه را خود مباشر مىشوم ! پس عمر بن سعد عليه لعنة اللَّه من قبل و من بعد آخر روز پنج شنبه نهم محرّم بر لشكر جار كشيد كه : « يا خَيْلَ اللَّهِ ارْكَبى وَ بِالْجَنَّةِ ابْشِرى » و با تمام سپاه به سمت خيام سپهر احتشام حركت كرد . حضرت ابوالفضل عبّاس بن على به حضور امام ( ع ) عرض نمود كه يا اخى مردم آمدند . فرمود آيا خود سوار شوم ؟ عرض كرد من مىروم . فرمود تو سوار شو و اين قوم را ملاقات مىكن و سبب اين هجوم معلوم مىنماى . پس ابوالفضل بيست سوار همراه برداشت و از آن جمله بود زهير بن القين و از موجب آن يورش تفتيش نمود . در جواب گفتند از امير به كذا و كذا حكم رسيده ، فرمود پس شتاب مكنيد تا واقعه را به حضور اباعبداللَّه عرضه دارم . مردم همان جا ايستادند و ابوالفضل تنها مراجعت نمود و آن بيست سوار در همان مقام رو به روى سپاه ايستاده بودند و با ايشان سخن مىكردند و خداى تعالى را به ياد آن مخاذيل مىآوردند . چون ابوالفضل مراتب را معروض داشت . حضرت فرمود بار ديگر اين سپاه را ملاقات مىكن و اگر توانستى تا بامداد اين كار به تأخير بينداز كه شايد امشب را براى خداى تعالى نماز بگزاريم و او را بخوانيم و آمرزش