تخطي إلى المحتوى الرئيسي

افق وحى (نقد نظريه دكتر عبد الكريم سروش درباره وحى) (فارسى) — صفحة 651

مساهمون:

ص٦٥١
مطلق دارد با همان خصوصيّات و حفظ همان اوصاف ، در تعيّنى از تعيّنات چه مجرّد و چه مادّى وارد مىشود و آن تشخّص و تعيّن را به صورتى ديگر درمىآورد . در اين فرض واجب الوجود ، مظروف و آن تعيّن ظرف و مكان براى ورود و دخول ذات واجب خواهد بود مانند آبى كه در ليوان ريخته مىشود و يا شكرى كه در آب حلّ مىشود . در اين فرض حلول با بقاء يك وجود كه همان ذات حقّ متعال است در شىء خارج با حفظ حدود و ثغور آن تصوير مىگردد كه اين عين محال است ، زيرا وجود اطلاقى و بالصّرافهء ذات حقّ چگونه در وجود محدّد و مقيّد قرار مىگيرد ؟ و اگر بر فرض قرار گرفت ، چگونه در اطلاق و صرافت خود باقى مىماند ؟ و اگر اطلاق و صرافت خود را از دست داد و خود ، مقيّد و محدّد به قيود و حدود ممكن گرديد پس او داراى حدّ و ماهيّت گرديده از حيّز وجوب و غناء ذاتى خارج و به فقر و نياز به علّت متّصف مىگردد . برخى از جهّال طوائف صوفيّه به اين نوع از حلول معتقد مىباشند ، البته مىتوان اعتقاد به اين حلول را ناشى از عدم معرفت آنان به توالى مفاسد آن دانست و بروز حالات وَجْد و مَحْو و از خود بىخود شدن را كه نوعى جذبه به حساب مىآيد از قسم حلول دانند .

سالك حدود وجودى خود را از دست داده مندكّ در حقيقت اطلاقى حقّ مىشود

و امّا تصوير ديگر از مسأله حلول همان شدّت انغمار در جذباب الهى و رفع انّيّت و استقلال از ذات مدرك و مشاهدهء حقيقت وجود به شهود حضورى و عينى است . در اين تصوير ، سالك حدود وجودى خود را از دست مىدهد و مندكّ در حقيقت اطلاقى حقّ مىگردد و از حدود و قيود هويّت او چيزى باقى نمىماند تا خدا در او حلول نمايد . در اين فرض خدا در او حلول نكرده است بلكه او خود را به خدا رسانيده است و به قول سعدى شيراز :
رسد آدمى بجايى كه بجز خدا نبيند * بنگر كه تا چه حدّ است نشان آدميّت
و در اين تصوير نيز تعابير و مضامينى از معصومين عليهم‌السّلام وارد است .
افق وحى (نقد نظريه دكتر عبد الكريم سروش درباره وحى) (فارسى) — صفحة 651 | السيد محمد محسن الطهراني